14 ژوئیه
ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸  

خیلی وقته چیزی ننوشتم. فکر کنم کاملاً روشن باشه که به میزان کافی سوژه داشتم اما واقعاً فرصت خیلی کم بود و هست. 

فردا چهاردهم ماه ژوئیه است. کل فرانسه تعطیله . همه  جشن می گیرن. می دونید چی رو؟ سالگرد خراب کردن زندان باستیل رو. سالگرد انقلاب کبیر فرانسه رو. نه. شاید انقلاب رو نه. رشادت های مردم رو. بلوغ فکری مردمی که پادشاه رو به زیر کشیدن.  آره. انقلاب لزوماً چیزی نیست که مایه ی افتخار باشه. دستاورد ها ی اونه که می تونه بهانه ای برای ورق زدن تاریخ و نگاهی به گذشته باشه.

فردا همه میرن تو خیابون. می خندند. می رقصند. آواز می خونند. تا خرخره می نوشند به افتخار خودشون، کشورشون، جمهوریشون و تمام اون کسایی که برای این جمهوری جون دادند و یا از اون پاسداری کردند.

من هر سال با دید بیشتر تحسین و گهگاهی هم حسرت این جشن را تماشا می کنم. اما جشن این بار، برای من خیلی تلخه. فکر کنم برای خیلی های دیگه هم تلخ باشه. فقط امیدوارم در 14 ژوئیه ای نه چندان دور چنین جشنی رو نه تنها با دیده ی تحسین که با غرور نگاه کنم آن هم در یک ماه خورشیدی.

 


کلمات کلیدی:
نوروز 1388، سومین هفت سین در پاریس
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸  

هفت سین


کلمات کلیدی:
یلدا و نوئل و ...
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧  

شب یلدای ما با یک سری از دوستان ایرانی در طبقه ی 33 ی یک ساختمان در کنار رود سن و البته برج ایفل گذشت. البته به جز هندونه، همه چیزبان داشتیم. از انار بگیر تا شله زرد.

از خواجه ی شیراز هم فالی گرفتیم و درودی هم به روانش فرستادیم. جای همگی خالی.

گفتم که یکم از روش رضا کپی کنمنیشخند

ببینیم که این شب آیا با زایش خورشید میترا به پایان می رسه یا نه؟

 

 

دیشب شب نوئل بود. نوئل اینجا خیلی عجیبه. بعضی موقع ها فک می کنم که دیگه این یک جشن مذهبی نیست. وقتی بچه های یهودی، مسلمان یا حتی آتئیست رو می بینم که بازم از این فرصت برای جشن گرفتن استفاده می کنن، یه بهانه ای برای اینکه خانواده ای دور هم جمع بشن به خودم میگم نه، این جشن، جشن مذهبی نیست.

موقعی که ساعت یازده و نیم شب از جلوی نتردام رد می شم و صف طولانی مردمی رو میبینم که منتظر نیمه شب و باز شدن در کلیسا هستند تا به پای تندیس های مریم مقدس و مسیح بروند و آواز نوئل رو بخونند رو می بینم کیف می کنم که این سیستم چقدر بالغه که این همه تنوع تو زندگی انسانی رو مدیریت می کنه.

 

دیشب که داشتم کلید  می انداختم درو باز کنم یاد سرود کریسمس افتادم.

 

یادش به خیر کوچیک که بوم همیشه کریسمس برام تداعیگر اسکروچ و میکی بود.

امادیشب خبری از هیچ کدوم از سه تا روح کریسمس نبود.نیشخند

 


کلمات کلیدی:
یوهوووو من هنوز اینجام!
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧  

بعد از یک غیبت 3 ماهه دوباره من اومدم. چقدر سریع می گذره ها. اصلاً یک سالی می شه که افسار زمان از دستم در رفته؛ اصلاً گیج شدم انگار.

این دو بار که اومدم ایران هر بار موقع برگشت یه اتفاقی افتاده که حالم گرفته شه و کلا از دماغم در بیاد.

عجب مریضیه واقعا. اونقدر اوضاعم خراب شده بود که می خواستم از تو هواپیما برگردم. انگار یک قرن طول کشید تا در هواپیما باز شد و باد خنک پاریس تو اورلی خورد تو صورت ملتهبم. 

بدبختی قضیه اینجا بود که باید پایان نامه ی ارشد رو هم می نوشتم و دفاع هم می کردم، همه ی این ها در عرض 3 هفته! خوشبختانه کار ها رو کلا انجام داده بودم و فقط گزارشش مونده بود. 

خلاصه که حالم خیلی بهتر شد. از همه ی اونایی که به یاد من هستن خیلی ممنونم که اینقدر با معرفتن.

 

اما!!

الان دارم چی کار می کنم؟ خودمم نمی  دونم! اسمش اینه که سال اول دکترام( خیر سرم!) اما کلاً یکم اینگار گیجم. حتی نمی دونم باید چیکار کنم! یه جورایی اینگار سیلاب زندگی داره منو می بره و هیچ کاری نمی تونم بکنم! اما بالاخره باید جلوی این روزمرگی واستاد دیگه.

چه موقعیشو نمی دونم! واقعاً نمی دونمابله

بازم مرسی از همه و فدای همه ی عزیزان! 

 

 


کلمات کلیدی:
خواهش
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧  

اگه اون بالا ها کردیت دارید و اصلاً ایمانی به اون بالا ها دارید، دعا کنید

اگه هم که نه، از صمیم قلب آرزو کنید

که،

این اهریمن دست از سر من بر داره.

خواهش می کنم.گریه


کلمات کلیدی:
خوشه ها
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  

اگر دیدید یه نفر تو شب هم عینک دودی زده، فوری پیش خودتون نگید یارو چقدر ندید بدیده!

اگر دیدید یه نفر تمام اتاقا رو تاریک کرده و نور رو نمی تونه تحمل کنه، فکر نکنید که پسر خاله ی دراکولایی، خون آشامی،چیزیه!

اگر دیدید یک جوانی روی یک نیمکت نشسته و سرشو تو دستاش گرفته و ناله می کنه، زیر لب نگید "بسوزه پدر عاشقی"!

اگر دیدید یک نفر مثل نقل و نبات مسکن و کورتن میندازه بالا اما با این وجود مثل مار به خودش میپیچه، فوری نتیجه نگیرید که طرف معتاد تزریقیه؛

شاید،

شاید،

شاید اون بیچاره هم گرفتار خوشه ها شده باشهناراحتآخ

امیدوارم کسی تجربش نکنه.

 

 

 


کلمات کلیدی:
مقصد نهایی: ایران
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  

"بلیتت اوکی شد، میری؟"

  سرمو میارم بالا تا بهش جواب بدم، اما حالا اون سرشو انداخته پایین.

 

"علی، بلیتت اوکی شد؟"

"آره جمعه میرم تهران"

"میری؟ فکراتو کردی؟ نمیشه نری؟جنگ نشه.نکشنت"!!!!!!!نیشخند(بابا اینا چی فکر کردن پیش خودشون)

 

"علی گزارشو نوشتی؟ مقاله چی شد؟"

"من من من منآخ ، تا آخر هفته می نویسم برات می فرستم تا ببینی"

"می خوای تو تعطیلات کار کنی؟ مگه نمیری ایران؟"

"چرا، اما خوب میگی چه کنم؟"

 

"علی چمدونتو بستی؟"

"نه هنوز!"

"مگه داری چی کار می کنی؟"

"دارم ظرف می شورم!! تازه وبلاگمم می خوام آپ کنم!"

 

امیدورام ساعت 10 امشب، بویینگ ایران ایر به سلامت روی زمین فرودگاه تهران بشینه.

 

فدای همه ی عزیزان، مخصوصا رضا

 


کلمات کلیدی:
نوروز + 300
ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧  

عید نوروز مبارک. امیدوارم سال ۸۷ سالی پر از مهر، خوشی و پیروزی باشه.

  اولین سال نویی بود که لحظه ی سال تحویل تنها بودم. خودم یک هفت سین مانندی جور کردم. البته من کلاً آدم با سلیقه ای نیستم. امکاناتتم که تو این فسقل جا زیاد نیست. حاصل شد این :

اونایی که تو خونشون با بقیه ی افراد فامیل هفت سین درست کردن حق ندارن از مال من ایراد بگیرن! کسی که شب سال نو ساعت ۱۲ شب از دانشگاه خارج میشه و نیم ساعت قبل سال تحویل از خواب پا میشه هفت سینش که این شکلی میشه هیچ، موقع سال تحویل هم با صورت کفی پای آینه داره ریش نصفه تراشیده ی خودشو میبینه و به خودش می خنده!!

   سال ۸۶ هم رفت. زمستون رفت و بهار پر امید قراره که بیاد. زمستان رفت و رو سیاهی به روی زغال موند. زمستون رفت و موعد خیلی چیزها با تموم شدنش به سر اومد. خیلی این شیش ماهه ی دوم ۸۶ به من سخت گذشت. چاله و چوله های زندگی زیاد بود و نامردی ها هم بیشتر از چاله ها و اونایی هم که فکر می کردم شاید یه روزی کمکم کنم تنهام گذاشتن. اما بازم اونی که همیشه از اون بالا هوامو داشته چوب جادوییشو تکون داد تا پلیدی ها به عقب رونده بشن. 

۳۰۰ ماه گذشت. ربع قرن. کوچک که بودم فکر می کردم ۲۵ سالگی باید خیلی با حال باشه. که آدم خودش باشه. تنها باشه. مستقل باشه. اونجوری که خودش دوست داره باشه. کاری که دوست داشته باشه رو داشته باشه و با اونایی که دوست داره بگذرونه. از همین امروز می خوام این رویای بچگیمو به حقیقت نزدیک کنم. یک سری از قسمتاش که از جبر روزگار اتوماتیک وار اتفاق افتاده، باقیشو می خوام به پیاده سازی نزدیک کنم.

 کلاس های حضوری فوق لیسانس تموم شد. سه تا امتحان: تصمیم گیری ، عامل های خودمختار با یادگیری نشانه ای مونده و ۵ تا پروژه : تحلیل داده ها و کلاس بندی، تحلیل داده ها و خوشه بندی، روبوتیک، سیستم های چند عامله و هوش مصنوعی توزیع شده، یادگیری برای استخراج اطلاعات در موتور جستجو.

همه ی این ها تو ده روز. عملیه؟؟؟

 


کلمات کلیدی:
یک آنتراکت کوچک
ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦  

 بازم بوی عید میاد.

داری از کوچه های تنگ و باریک دزاشیب یا حکمت پیاده میری به سمت تجریش. شکوفه هایی که از سر هر دیواری آویزونه رو می بینی و گهگاهی گردن می کشی تا دزدکی ببوییشون .از کنار خونه هایی می گذری که الان اکثراً در هم و بر همن و مشغول خونه تکونی هستن.

 می رم توی خونه ی خودمون. همه ی وسایل وسط اتاقان. پنجره ها کاملاً برق انداخته شدن و مامان تازه پرده های به سفیدی برف رو آویخته. بوی خوشبو کننده ها و مواد شستشو با بوی شیرینی خانگی قاطی شده و بهت ثابت می کنه که عید نزدیکه.می تونم حس کنم که چه شور و حالی توی بازار تجریش بر قراره.  شب عید یک خون دیگه تو رگ های اجتماع هست. یک جور زندگی توی خیابونا موج می زنه. مردم کمتر بد اخلاقن.بوی سمنو از توی هر کوچه پس کوچه ای میاد. توی بازار، جای سوزن انداختن نیست. دلم می خواد بدونم اون گلفروشی که هر شب عید می رفتم ازش شب بو می خریدم بازم سر میدون تجریش هست یا نه. آیا بازم ماهی قرمز فروشا، دم سال تحویل ماهیشونو حراج می کنن یا نه؟ آیا هنوزم سر پل تجریش بوی مطبوع پیراشکی های کاسکو با بوی گند ماهی فروشا قاطی می شه یا نه؟ آیا اون مغازه ی سر تکیه ی بازار هنوزم تخم غاز می فروشه؟ اونی که دیگه می دونست شب عید یک مشتری داره که میاد ازش تخم غاز می خره که رنگ کنه.  آیا کسی هست که توی خونمون به جای من تخم مرغا رو دم سال تحویل رنگ کنه؟

 از تجریش و قیطریه بالاجبار بر می گردم به پاریس و میام توی اتاق خودم که بتونم بر گردم سر کارم.

  الان که دارم اینو می نویسم ساعت یک و هژده دقیقه بامداد است و فردا هم ساعت ۸.۵ یک کلاس چهار ساعته دارم. اما گفتم یک آنتراکتی بدم.  شاید تا سیزده بدر دیگه نتونم چیزی بنویسم.

پ  ن . توی وبلاگ مازیار ناظمی جمله ی خیلی قشنگی دیدم : {فکر می کنم آدم را آب ببرد بهتر است تا از روی پل نامردی عبور کنه}.


کلمات کلیدی:
آتش بالکان
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦  

۱۴ ژوییه ۱۹۱۴، سارایوو. خبری که شاید در وهله ی اول برای خیلی از مردم دنیا اهمیت زیادی نداشت. ولیعد اتریش توسط یک صرب به قتل رسید. اما به همین سادگی از ۱۹۱۴ تا ۱۹۴۹ دنیا غرق در دود و باروت و خون شد. مداد پاک کن بر روی نقشه های جغرافیا شروع به حرکت کردند و به دنبال اونا مداد رنگی ها شروع به کشیدن نقشه های جدید شدند. کشور هایی که هنوز هم هیچ کدام به ثبات نرسیدند. امپراتوری هایی فرو ریختند که شاید هیچ کس تصورش را هم نمی کرد. امپراتوری جدیدی هم از آن سوی اقیانوس ها سر برآورد که تا ۵۰ سال بعد از آن هر روز قوی و قوی تر شد.

اما تقریباً برای همه روشن است که رقابت کشور های اروپایی برای کسب منابع بیشتر باعث این جنگ ها شد و قتل ولیعد اتریش فقط یک جرقه به این انبار باروت بود. منابعی که از منافع موجود در بالکان برای روسیه شورع می شد تا اختلاف بر سر تصحب کشور های شمال آفریقا بین گروه آلمان و ایتالیا و گروه فرانسه و انگلیس.

اما تاریح خنده دارتر از این حرف ها است. امروز که دعوای اصلی بر سر منابع وسوسه بر انگیز خاورمیانه است. جای اتحاد ها عوض شده. روسیه ای که الان دیگه تزاری نیست باز هم در بالکان و خاورمیانه احساس خطر می کند. از آن سوی آسیا هم غول تازه از چراغ بیرون آمده هم سهم خودش را از دنیا طلب می کند.  در گروه مقابل هم همان گروه های قدیمی ائتلاف متفقین دیده می شن. شعله ی اختلاف باز هم در بالکان بالا گرفته. نه در سارایوو که در بلگراد و کوزوو.  

 آیا این دولتمردان سرمایه داری که پدربزرگانشان نزدیک به نیم قرن پیش دنیا را به آتش کشیدن،می خواهند ثابت کنند که چیزی کم از نیاکانشان ندارند؟ مدت ها است که آسایای غربی آتش زیر خاکستر است.شاید  این آتش از اروپای شرقی زبانه بکشد.

 


کلمات کلیدی: