14 ژوئیه
ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸  

خیلی وقته چیزی ننوشتم. فکر کنم کاملاً روشن باشه که به میزان کافی سوژه داشتم اما واقعاً فرصت خیلی کم بود و هست. 

فردا چهاردهم ماه ژوئیه است. کل فرانسه تعطیله . همه  جشن می گیرن. می دونید چی رو؟ سالگرد خراب کردن زندان باستیل رو. سالگرد انقلاب کبیر فرانسه رو. نه. شاید انقلاب رو نه. رشادت های مردم رو. بلوغ فکری مردمی که پادشاه رو به زیر کشیدن.  آره. انقلاب لزوماً چیزی نیست که مایه ی افتخار باشه. دستاورد ها ی اونه که می تونه بهانه ای برای ورق زدن تاریخ و نگاهی به گذشته باشه.

فردا همه میرن تو خیابون. می خندند. می رقصند. آواز می خونند. تا خرخره می نوشند به افتخار خودشون، کشورشون، جمهوریشون و تمام اون کسایی که برای این جمهوری جون دادند و یا از اون پاسداری کردند.

من هر سال با دید بیشتر تحسین و گهگاهی هم حسرت این جشن را تماشا می کنم. اما جشن این بار، برای من خیلی تلخه. فکر کنم برای خیلی های دیگه هم تلخ باشه. فقط امیدوارم در 14 ژوئیه ای نه چندان دور چنین جشنی رو نه تنها با دیده ی تحسین که با غرور نگاه کنم آن هم در یک ماه خورشیدی.

 


کلمات کلیدی:
نوروز 1388، سومین هفت سین در پاریس
ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸  

هفت سین


کلمات کلیدی:
یلدا و نوئل و ...
ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳۸٧  

شب یلدای ما با یک سری از دوستان ایرانی در طبقه ی 33 ی یک ساختمان در کنار رود سن و البته برج ایفل گذشت. البته به جز هندونه، همه چیزبان داشتیم. از انار بگیر تا شله زرد.

از خواجه ی شیراز هم فالی گرفتیم و درودی هم به روانش فرستادیم. جای همگی خالی.

گفتم که یکم از روش رضا کپی کنمنیشخند

ببینیم که این شب آیا با زایش خورشید میترا به پایان می رسه یا نه؟

 

 

دیشب شب نوئل بود. نوئل اینجا خیلی عجیبه. بعضی موقع ها فک می کنم که دیگه این یک جشن مذهبی نیست. وقتی بچه های یهودی، مسلمان یا حتی آتئیست رو می بینم که بازم از این فرصت برای جشن گرفتن استفاده می کنن، یه بهانه ای برای اینکه خانواده ای دور هم جمع بشن به خودم میگم نه، این جشن، جشن مذهبی نیست.

موقعی که ساعت یازده و نیم شب از جلوی نتردام رد می شم و صف طولانی مردمی رو میبینم که منتظر نیمه شب و باز شدن در کلیسا هستند تا به پای تندیس های مریم مقدس و مسیح بروند و آواز نوئل رو بخونند رو می بینم کیف می کنم که این سیستم چقدر بالغه که این همه تنوع تو زندگی انسانی رو مدیریت می کنه.

 

دیشب که داشتم کلید  می انداختم درو باز کنم یاد سرود کریسمس افتادم.

 

یادش به خیر کوچیک که بوم همیشه کریسمس برام تداعیگر اسکروچ و میکی بود.

امادیشب خبری از هیچ کدوم از سه تا روح کریسمس نبود.نیشخند

 


کلمات کلیدی:
یوهوووو من هنوز اینجام!
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧  

بعد از یک غیبت 3 ماهه دوباره من اومدم. چقدر سریع می گذره ها. اصلاً یک سالی می شه که افسار زمان از دستم در رفته؛ اصلاً گیج شدم انگار.

این دو بار که اومدم ایران هر بار موقع برگشت یه اتفاقی افتاده که حالم گرفته شه و کلا از دماغم در بیاد.

عجب مریضیه واقعا. اونقدر اوضاعم خراب شده بود که می خواستم از تو هواپیما برگردم. انگار یک قرن طول کشید تا در هواپیما باز شد و باد خنک پاریس تو اورلی خورد تو صورت ملتهبم. 

بدبختی قضیه اینجا بود که باید پایان نامه ی ارشد رو هم می نوشتم و دفاع هم می کردم، همه ی این ها در عرض 3 هفته! خوشبختانه کار ها رو کلا انجام داده بودم و فقط گزارشش مونده بود. 

خلاصه که حالم خیلی بهتر شد. از همه ی اونایی که به یاد من هستن خیلی ممنونم که اینقدر با معرفتن.

 

اما!!

الان دارم چی کار می کنم؟ خودمم نمی  دونم! اسمش اینه که سال اول دکترام( خیر سرم!) اما کلاً یکم اینگار گیجم. حتی نمی دونم باید چیکار کنم! یه جورایی اینگار سیلاب زندگی داره منو می بره و هیچ کاری نمی تونم بکنم! اما بالاخره باید جلوی این روزمرگی واستاد دیگه.

چه موقعیشو نمی دونم! واقعاً نمی دونمابله

بازم مرسی از همه و فدای همه ی عزیزان! 

 

 


کلمات کلیدی:
خواهش
ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٧  

اگه اون بالا ها کردیت دارید و اصلاً ایمانی به اون بالا ها دارید، دعا کنید

اگه هم که نه، از صمیم قلب آرزو کنید

که،

این اهریمن دست از سر من بر داره.

خواهش می کنم.گریه


کلمات کلیدی:
خوشه ها
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٧  

اگر دیدید یه نفر تو شب هم عینک دودی زده، فوری پیش خودتون نگید یارو چقدر ندید بدیده!

اگر دیدید یه نفر تمام اتاقا رو تاریک کرده و نور رو نمی تونه تحمل کنه، فکر نکنید که پسر خاله ی دراکولایی، خون آشامی،چیزیه!

اگر دیدید یک جوانی روی یک نیمکت نشسته و سرشو تو دستاش گرفته و ناله می کنه، زیر لب نگید "بسوزه پدر عاشقی"!

اگر دیدید یک نفر مثل نقل و نبات مسکن و کورتن میندازه بالا اما با این وجود مثل مار به خودش میپیچه، فوری نتیجه نگیرید که طرف معتاد تزریقیه؛

شاید،

شاید،

شاید اون بیچاره هم گرفتار خوشه ها شده باشهناراحتآخ

امیدوارم کسی تجربش نکنه.

 

 

 


کلمات کلیدی:
مقصد نهایی: ایران
ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧  

"بلیتت اوکی شد، میری؟"

  سرمو میارم بالا تا بهش جواب بدم، اما حالا اون سرشو انداخته پایین.

 

"علی، بلیتت اوکی شد؟"

"آره جمعه میرم تهران"

"میری؟ فکراتو کردی؟ نمیشه نری؟جنگ نشه.نکشنت"!!!!!!!نیشخند(بابا اینا چی فکر کردن پیش خودشون)

 

"علی گزارشو نوشتی؟ مقاله چی شد؟"

"من من من منآخ ، تا آخر هفته می نویسم برات می فرستم تا ببینی"

"می خوای تو تعطیلات کار کنی؟ مگه نمیری ایران؟"

"چرا، اما خوب میگی چه کنم؟"

 

"علی چمدونتو بستی؟"

"نه هنوز!"

"مگه داری چی کار می کنی؟"

"دارم ظرف می شورم!! تازه وبلاگمم می خوام آپ کنم!"

 

امیدورام ساعت 10 امشب، بویینگ ایران ایر به سلامت روی زمین فرودگاه تهران بشینه.

 

فدای همه ی عزیزان، مخصوصا رضا

 


کلمات کلیدی:
نوروز + 300
ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٧  

عید نوروز مبارک. امیدوارم سال ۸۷ سالی پر از مهر، خوشی و پیروزی باشه.

  اولین سال نویی بود که لحظه ی سال تحویل تنها بودم. خودم یک هفت سین مانندی جور کردم. البته من کلاً آدم با سلیقه ای نیستم. امکاناتتم که تو این فسقل جا زیاد نیست. حاصل شد این :

اونایی که تو خونشون با بقیه ی افراد فامیل هفت سین درست کردن حق ندارن از مال من ایراد بگیرن! کسی که شب سال نو ساعت ۱۲ شب از دانشگاه خارج میشه و نیم ساعت قبل سال تحویل از خواب پا میشه هفت سینش که این شکلی میشه هیچ، موقع سال تحویل هم با صورت کفی پای آینه داره ریش نصفه تراشیده ی خودشو میبینه و به خودش می خنده!!

   سال ۸۶ هم رفت. زمستون رفت و بهار پر امید قراره که بیاد. زمستان رفت و رو سیاهی به روی زغال موند. زمستون رفت و موعد خیلی چیزها با تموم شدنش به سر اومد. خیلی این شیش ماهه ی دوم ۸۶ به من سخت گذشت. چاله و چوله های زندگی زیاد بود و نامردی ها هم بیشتر از چاله ها و اونایی هم که فکر می کردم شاید یه روزی کمکم کنم تنهام گذاشتن. اما بازم اونی که همیشه از اون بالا هوامو داشته چوب جادوییشو تکون داد تا پلیدی ها به عقب رونده بشن. 

۳۰۰ ماه گذشت. ربع قرن. کوچک که بودم فکر می کردم ۲۵ سالگی باید خیلی با حال باشه. که آدم خودش باشه. تنها باشه. مستقل باشه. اونجوری که خودش دوست داره باشه. کاری که دوست داشته باشه رو داشته باشه و با اونایی که دوست داره بگذرونه. از همین امروز می خوام این رویای بچگیمو به حقیقت نزدیک کنم. یک سری از قسمتاش که از جبر روزگار اتوماتیک وار اتفاق افتاده، باقیشو می خوام به پیاده سازی نزدیک کنم.

 کلاس های حضوری فوق لیسانس تموم شد. سه تا امتحان: تصمیم گیری ، عامل های خودمختار با یادگیری نشانه ای مونده و ۵ تا پروژه : تحلیل داده ها و کلاس بندی، تحلیل داده ها و خوشه بندی، روبوتیک، سیستم های چند عامله و هوش مصنوعی توزیع شده، یادگیری برای استخراج اطلاعات در موتور جستجو.

همه ی این ها تو ده روز. عملیه؟؟؟

 


کلمات کلیدی:
یک آنتراکت کوچک
ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٦  

 بازم بوی عید میاد.

داری از کوچه های تنگ و باریک دزاشیب یا حکمت پیاده میری به سمت تجریش. شکوفه هایی که از سر هر دیواری آویزونه رو می بینی و گهگاهی گردن می کشی تا دزدکی ببوییشون .از کنار خونه هایی می گذری که الان اکثراً در هم و بر همن و مشغول خونه تکونی هستن.

 می رم توی خونه ی خودمون. همه ی وسایل وسط اتاقان. پنجره ها کاملاً برق انداخته شدن و مامان تازه پرده های به سفیدی برف رو آویخته. بوی خوشبو کننده ها و مواد شستشو با بوی شیرینی خانگی قاطی شده و بهت ثابت می کنه که عید نزدیکه.می تونم حس کنم که چه شور و حالی توی بازار تجریش بر قراره.  شب عید یک خون دیگه تو رگ های اجتماع هست. یک جور زندگی توی خیابونا موج می زنه. مردم کمتر بد اخلاقن.بوی سمنو از توی هر کوچه پس کوچه ای میاد. توی بازار، جای سوزن انداختن نیست. دلم می خواد بدونم اون گلفروشی که هر شب عید می رفتم ازش شب بو می خریدم بازم سر میدون تجریش هست یا نه. آیا بازم ماهی قرمز فروشا، دم سال تحویل ماهیشونو حراج می کنن یا نه؟ آیا هنوزم سر پل تجریش بوی مطبوع پیراشکی های کاسکو با بوی گند ماهی فروشا قاطی می شه یا نه؟ آیا اون مغازه ی سر تکیه ی بازار هنوزم تخم غاز می فروشه؟ اونی که دیگه می دونست شب عید یک مشتری داره که میاد ازش تخم غاز می خره که رنگ کنه.  آیا کسی هست که توی خونمون به جای من تخم مرغا رو دم سال تحویل رنگ کنه؟

 از تجریش و قیطریه بالاجبار بر می گردم به پاریس و میام توی اتاق خودم که بتونم بر گردم سر کارم.

  الان که دارم اینو می نویسم ساعت یک و هژده دقیقه بامداد است و فردا هم ساعت ۸.۵ یک کلاس چهار ساعته دارم. اما گفتم یک آنتراکتی بدم.  شاید تا سیزده بدر دیگه نتونم چیزی بنویسم.

پ  ن . توی وبلاگ مازیار ناظمی جمله ی خیلی قشنگی دیدم : {فکر می کنم آدم را آب ببرد بهتر است تا از روی پل نامردی عبور کنه}.


کلمات کلیدی:
آتش بالکان
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اسفند ۱۳۸٦  

۱۴ ژوییه ۱۹۱۴، سارایوو. خبری که شاید در وهله ی اول برای خیلی از مردم دنیا اهمیت زیادی نداشت. ولیعد اتریش توسط یک صرب به قتل رسید. اما به همین سادگی از ۱۹۱۴ تا ۱۹۴۹ دنیا غرق در دود و باروت و خون شد. مداد پاک کن بر روی نقشه های جغرافیا شروع به حرکت کردند و به دنبال اونا مداد رنگی ها شروع به کشیدن نقشه های جدید شدند. کشور هایی که هنوز هم هیچ کدام به ثبات نرسیدند. امپراتوری هایی فرو ریختند که شاید هیچ کس تصورش را هم نمی کرد. امپراتوری جدیدی هم از آن سوی اقیانوس ها سر برآورد که تا ۵۰ سال بعد از آن هر روز قوی و قوی تر شد.

اما تقریباً برای همه روشن است که رقابت کشور های اروپایی برای کسب منابع بیشتر باعث این جنگ ها شد و قتل ولیعد اتریش فقط یک جرقه به این انبار باروت بود. منابعی که از منافع موجود در بالکان برای روسیه شورع می شد تا اختلاف بر سر تصحب کشور های شمال آفریقا بین گروه آلمان و ایتالیا و گروه فرانسه و انگلیس.

اما تاریح خنده دارتر از این حرف ها است. امروز که دعوای اصلی بر سر منابع وسوسه بر انگیز خاورمیانه است. جای اتحاد ها عوض شده. روسیه ای که الان دیگه تزاری نیست باز هم در بالکان و خاورمیانه احساس خطر می کند. از آن سوی آسیا هم غول تازه از چراغ بیرون آمده هم سهم خودش را از دنیا طلب می کند.  در گروه مقابل هم همان گروه های قدیمی ائتلاف متفقین دیده می شن. شعله ی اختلاف باز هم در بالکان بالا گرفته. نه در سارایوو که در بلگراد و کوزوو.  

 آیا این دولتمردان سرمایه داری که پدربزرگانشان نزدیک به نیم قرن پیش دنیا را به آتش کشیدن،می خواهند ثابت کنند که چیزی کم از نیاکانشان ندارند؟ مدت ها است که آسایای غربی آتش زیر خاکستر است.شاید  این آتش از اروپای شرقی زبانه بکشد.

 


کلمات کلیدی:
یک هوش مصنوعی غیر اجتماعی!
ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦  

دور از جون همه، از اول ژانویه مثل تراکتور ، هر روز توی دانشکده مشغول بودم از صبح زود تا آخر شب ؛ آخر شب یعنی موقعی که آخرین ترن به سمت خونم حرکت می کرد، حدودای بیست دیقه به یک صبح. حتی چند شب رو هم تا صبح اونجا موندم و پلک رو پلک نگذاشتم تا شاید پروژه مون راه بیفته!  خلاصه که این ترم با ما کاری کردن که اجداد عزیزمون رو به چشم دیدیم که جلومون رژه می رفتن. دیگه این آخری ها اونقد همه مون قاط زده بودیم که شب ها ساعت ۳ یا ۴ صبح بلند بلند توی سالن های دانشکده دسته جمعی آواز می خوندیم!!!

چند تا پروژه داشتیم که باید تحویل می دادیم. از بیوانفورماتیک بگیر تا سمینار پژوهشی. اما از همه سنگین تر یک نیمه درسی داشتیم به اسم متودولژی هوش مصنوعی در عامل ها. می گم نیمه درس چون واقعاً نصف یک مبحث بود. خود مبحث متودولوژی هوش مصنوعی بود، در دو قسمت: یادگیری و عامل ها. خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. صورت مسئله به نظر ساده بود. باید یک محیطی تعریف می کردیم که یک سری عامل: تولیدکننده، مصرف کننده و انتقال دهنده با هم به صورت رقابتی و گاهی هم که سیاست ایجاب کنه مشارکتی کار کنن. ما که هر چی زور زدیم عامل هامون زیاد اجتماعی نشدن .  فکرشو بکن. برنامت یک باگ کوچولو داره که ده درصد موارد، مخلوقات عزیز دردانت، هوس می کنن به حرف خالقشون گوش نکن و جم نخورن. فک کن چقدر باید قانون مورفی بهت حال بده که هر چهار باری هم که استادت جلوی روت برنامتو تست می کنه ، مخلوقاتت بهت دهن کجی کنن. اما نه ، صب کن. اوج سوزش این جا نیست. اون موقعی هم نیست که استاد با شیطنت می گه این عامل هاتون که اجتماعی نیستن. اوج سوزش اونجاس که بلافاصله بعد از رفتن استاد، برای بار پنجم که عامل هاتو ران میکنی میبینی همه چی مثل یک ساعت اتمی دقیق کار میکنه!!! 

کلی خندیدین؟؟؟ خندش موقعی بیشتر میشه که بدونین این ترم جدید یه درس دیگه دارم که استادش یه پروژه داده و گفته، اونی که ترم قبل انجام دادین مقدمه ای بر اینیه که این ترم باید انجام بدین.

 وقتی داشتیم این روبات ها رو طراحی می کردیم،‌ با خودم فکر می کردم، واقعاً ما آدما چه جور موجودایی هستیم. حتی می خوایم ماشین هایی هم که هیچ حسی ندارند حقه بازی،‌سر همدیگه کلاه گذاشتن،‌دروغ گفتن و اینا رو به عنوان اساس هوش مصنوعی رقابتی یا اٍی-آی ماکیاولی یا هر کوفت دیگه ای اسمشو بذارن بلد باشن. ما آدما به اندازه ی کافی روی این کره زمین گند کاری نکردیم که می خوایم یک نسخه ی ماشینی هم از خودمون درست کنیم که به گل کاری هامون ادامه بده؟

خیلی از مواقع فکر که می کنم ترجیح می دم وقتمو با یک ماشین، با یک هوش مصنوعی بگذرونم تا با این ابنای بشر.( از گل روی خیلی از عزیزان که فاکتور بگیریم البته) همش دروغ، خود گرایی و منفعت طلبی های تهوع آور، نیرنگ ها و برنامه ریزی هایی که باید همیشه برای مبارزه باهاشون مسلح باشی. وگرنه خدا می دونه چی به سرت میاد.کمِ کمِش راستی و صداقتتو به حساب پخمگیت می ذارن یا چشم پوشی از خیلی از چیز ها رو به حساب نفهمی و کمبود هوشت می ذارن.

استادم بهم گفت رباتات اجتماعی نیستن، می خواستم بگم در عوض نامرد نیستن، حسود نیستن، تعمداً نمی خوان همدیگرو بچزونن ، برای لا پوشونی اشتباهاتشون راحت تو چشات زل نمیزنن تا یک سری دروغ برات بچینن. 

اونی که این دنیا رو خلق کرده ، چه صبری داره که این گند کاری های مخلوقاتشو میبینه و صبر می کنه. بهشون اجازه می ده که توی پلیدی های خودشون غوطه ور بشن و صداش در نمی آد.

به هر حال مثل اون سکانس آخر فیلمنامه ی آرماگدون، از رسیدن آینده هیچ گریزی نیست.  ربات اجتماعی بدون قابلیت های بالا ، ظاهرا به درد نمی خوره. این ترم باید پیاده سازیشو کامل کنم. هوش با خودش یک سری عواقب هم میاره دیگه. چه برای آدم چه برای ماشین. هوش هم مثل بعضی چیز های دیگه لیاقت می خواد. ما آدم ها با این کارایی که با خودمون داریم می کنیم ،‌ظاهراً لایقش نیستیم. تئوری داروین هم لحظه شماری می کنه تا این نالایقان رو به سزای خودشون برسونه. از الگوریتم های خودتکاملی چیزی شنیدین؟؟

 

پ ن : واه واه این پسره چقدر بدبین و غرغرو شده .

 


کلمات کلیدی:
برای خالی نبودن عریضه
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٦  

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم        دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم

زین سفر گر به سلامت به وطن باز رسم      نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

تا بگویم که چه کشفم شد از این سیر و سلوک         به در صومعه با بر بط و پیمانه روم


کلمات کلیدی:
من اعتراف میکنم!!!
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ دی ۱۳۸٦  

اول از همه مرسی از رضای عزیزی و بی بی گلابتون که هنوزم منو قاطی بازی می دونن و اونقد لطف دارن که منو هم دعوت می کنن.

اما برم سر اعترافات، اسم اعترافات که میاد ، یاد روسو می افتم.

  1. من خیلی از چیز ها رو نمی تونم تو وبلاگم بنویسم. خیلی دلم می خواد اما همیشه یک ممیزی درونی خیلی از مطالبو حذف می کنه!
  2. همیشه نمی تونم خوب احساسمو نشون بدم . یعنی از نظر ظاهری به طرف مقابل بفهمونم که درونم چه خبره.
  3. از این که منو صرفاً فقط برای توانایی هام بخوان ،و نه برای خودم، متنفرم!
  4. ایران رو خیلی دوست دارم. اونقد که اگه یه خارجی حتی به حق هم مشغول نقد از ایران باشه کفرم در میاد.
  5. دنیا رو مکان مبارزه ی پلیدی و نیکی می بینم. فقط هنوز معیار دقیق نیکی و پلیدی دستم نیومده. گاهی وقتا آدم از زیاد خوب بودن احساس حماقت می کنه.(اگه گفتین من کدوم طرفیم؟؟)
  6. کافیه دیگه کلی ا زمگو ها رو هم  گفتم دیگه

این هفته چهار تا امتحان سخت دارم. پردازش تصویر، یادگیری عددی، یادگیری نشانه ای ، و مدل های تصمیم گیری.  برام آرزوی موفقیت کنین لطفاً!!!

 ای کاش، ای کاش می شد زمان یک خورده به عقب برگرده؛ زمان به عقب برگرده تا خیلی چیز ها رو درست کنم؛ زمان به عقب برگرده تا جلوی کارهایی رو بگیرم؛ زمان به عقب برگرده تا اون چیزی که لیاقتشو نداشتنو ازشون بگیرم؛ ‌زمان به عقب برگرده تا ...‌زمان به عقب برگرده ولی نه خیلی زیاد، ۴ یا ۵ ماه، تا این جوانِ خام قصه ی ما بتونه برگرده و اشتباهاتشو جبران کنه. 

 از خودم جا مانده ام، رفیق!

تا هفته ی دیگه بعد از امتحانا. می خوام از موضوع تزِ فوق بنویسم. خیلی جالبه.

پ ن . من از یاشار، فرهاد،شیدا،بدرقه، لیلو، محرمانه و مسعود دعوت می کنم صادقانه اعتراف کنن!!!


کلمات کلیدی:
ای دريغ!!
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦  

سالیان سال بوده و هست که توی محلتون زندگی می کردین. خانواده ی خیلی خیلی بزرگی هم توی محل داشتین و هنوز هم دارین. با تموم درگیری هایی که درون هر خونه ای هم هست زندگی گذشته و این قسمت بزرگ از محله از نیاکانتان به خاندان فعلی رسیده . به لطف حق و آب گلی که خاندانتان در محل داشتن و حتی شاید به این خاطر که اولین بار جد شما شاهراه محلتان را به خیابونای اصلی رو کشیده، اسم این شاهراه در برگیرنده ی قسمتی از نام خاندان شماست.

پدرانتان براتون تعریف می کنن که شما تنها خانواده در این محل نبوده اید. افراد دیگه ای هم همیشه در محل بوده اند که هیچ وقت نتوانسته بودند یک زندگی جمعی داشته باشند. شاید چون اصلا در قسمت هایی از محله زندگی می کردند که تمدن در آن خوب رشد نمی کرد که زندگی جمعی ایجاد بشه. اما از چند وقت پیش به لطف گنج هایی که توی محله پیدا شده اون ها هم پولدار شدن و به لطف این گنج که معلوم نیست کی تموم میشه می خوان اسم و رسمی پیدا کنن. بدشون نمیاد خاندان شما رو به گند بکشن که خودشونو شاید بالاتر بکشن.

اول از همه سعی می کنن اسم شاهراه رو همنام خاندان خودشون بکنن. اما خوب به این سادگی ها نیست. پس می گن لا اقل اسم شاهراه رو بذاریم شاهراه خالی!!!!

یکی از خاوناده های کوچکشونو که یک زمانی خونشون یکی از حیاط های خاندانتان بوده!!! و هنوزم معلوم نیست سرپرست خونشون کیه تیر می کنن که ای آقا!!! سه تا از اتاق های خاندان شما مال ما است!  البته شاید شما دیگه یادتون نیاد، یه پنجاه سالی گذشته، که یکی دیگه از این ها هم روی یکی از حیاط های شما خونشو بنا کرده.

برای خودشون شورا تشکیل می دن و اسم شورا رم می ذارن همکاری خانواده های شاهراه!!! هر ماه هم تشکیل جلسه می دن و خاندان شما رو تهدید می کنن. به دشمنای خاندان شما اجازه می دن که توی خونه های اونا مخفی بشه. و در قدیم هم توی دعوا هایی که تو محلتون افتاده بوده دیدید که چه جوری خنجر هاشونو تیز کرده بودن که تا یه خورده که ضعیف بشین بهتون ضربه بزنن.

تا این جا زیاد مهم نیست. هم شما هم اونا از واقعیت ها خبر دارن و همینه که مایه ی نگرانی اوناس!

فقط همیشه امیدواری اونجور که قبلاً سر خاندانت کلاه گذاشتن و جند تا از حیاط ها و اتاقاتونو گرفتن، دیگه امروز سر نمایندتونو گول نمالن و خدای نکرده این بار دیگه حیاط یا اتاقکی از خاندانت کنده نشه تا بچه هات مجبور نشن تو کتاب تاریخشون اسم جدیدی رو هم به لیست امثال بحر ، گلستان و  ترکمان اضافه کنن!

بلی آنان که از پیش بودند          چنین بستند راه ترک و تازی

از آن این داستان گفتم امروز        بدانی قدر و بر هیچش نبازی

به پاس هر وجب خاکی بر این ملک         چه بسیار است آن سر ها که رفته

ز مستی بر سر هر قطعه زین خاک               خدا داند چه افسر ها که رفته


کلمات کلیدی:
شرح حال!
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آبان ۱۳۸٦  
بد جوری گرفتار شدم. از وقتی از ایران اومدم همین طور امود برام! کامپیوترمم خراب شد بعد از سه هفته هم که گرفتمش اینترنت خونه ام قطع شده!! الانم از دانشگاه بعد از یک روز سخت دارم پست می زنم که فقط اعلام زنده موندن بکنم 
بعضی موقع ها هست شرایط طوری می شه که آدم یکهو در برابر زندگی خودشو تنها می بینه. براتون پیش اومده؟ این جور مواقع عجیب سرمای آزار دهنده ای آدمو می گیره. انگار تمام نیروهای اهرمنی در این دنیا علیه تو دست به یکی می کنن تا از راه خارجت کنن.فعلاً دور، دور من نیست ظاهراً ،اما کی به این سادگی ها از رو میره؟؟
 کلی حرف های تلخ و شیرین دارم  به محض درست شدن اینترنت کلی پست می زنم.
پی نوشت : امروز دومین سخنرانی به فرانسه رو تو دانشگاه ارائه کردم. از گند چهار ماه پیش خیلی بهتر شد!!! 

کلمات کلیدی:
بازگشت
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ مهر ۱۳۸٦  

من باز برگشتم. خیلی وقته که دلم می خواست بنویسم اما به هزار یک دلیل گفتنی و ناگفتنی نشد که نشد. امیدوارم اونایی که این جا رو می خوندن به کل این جا رو تعطیل شده تصور نکرده باشن .

از فردا ترم شروع می شه و یک ماراتن عجیب و غریب راه می افته که اگه یکم توش بلنگی حسابت با کرام الکاتبینه! قراره امسال دو تا ترم داشته باشیم. ترم اول که ازآخر سپتامبر تا اواخر ژانویه است و ترم دوم هم بلافاصله از فوریه شروع می شه تا آخر سپتامبر.  تعداد درس ها هم خیلی زیاده و فکر کنم تو ترم اول ده تا درس داشته باشیم. سر وقت اسم درسامم می نویسم.

 ایران خیلی خیلی خوش گذشت. مگه می شه خونواده ی مهربون داشته باشه و یک عالمه هم دوستای با حال داشته باشی ، اونم تو ایران عزیز، بد بگذره؟  حیف که خیلی زمان کم بود. اما یک جورایی خیلی چیزا تو زندگی زیر و رو شد!! رفتم ایران که یک سری رشته های در حال پاره شدن رو سفت کنم. افسوس که در همش موفق نشدم. البته شاید اینم از رموز این خاک شرقی  باشه که اینقدر تاثیرات ناگهانی و سریع داره.

راجع به قمار تو زندگی نوشته بودم. چقدر باید قمار باز خوبی باشی که حتی اگه یک دست رو اشتباه بازی کردی باز هم بتونی امیدوار باشی که این مهره ای که باهاش بازی کردی مهره ی سوخته نیست؟ یا حتی بتونی تصمیم بگیری که کی باید مهره هاتو به جا پایین و بالا کنی.

 زندگی بازی خیلی سخت و پیچیده ایه. بی نقاب بازی کردن هیچ کمکی بهت نمی کنه فقط باید قاعده ی بازی رو بلد باشی.البته سر بالایی همیشگی نیست. به شکرانه ی سرازیری ها، باید با سربالایی ها هم ساخت.

این که همچنان اهل ریسک باشی،‌اینکه پشتیبان های خوبی مثل خانوادت و دوستات داشته باشی و از همه مهمتر این که مطمئن باشی اونی که همیشه هواتو داشته هنوز هم با دست نامرئیش بهت کمک می کنه، بهت این جراتو می ده که بازم قماربازی کنی و به زندگی امیدوار باشی.

 خیلی جالبه درست یک سال پیش تو همین پست یک جمله ای از کتاب خانواده ی تیبو نوشته بودم که :

 "آیا در آن شب ماه نوامبر به من نگفتید: همه چیز تابع نیروی دو قطب است و حقیقت همیشه دو رو دارد؟"

  راستی ، اینم از حافظ عزیز امروز برام در اومد :

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد               بختم اریار شود رختم از اینجا ببرد

گوحریفی کش سرمست که پیش کرمش           عاشقان سوخته  دل نام  تمنا  ببرد

باغبانا ز خزان بی خبرت می بینم                 آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

رهزن دهرنخفته است مشو ایمن ازو            اگر امروز نبرده ست که فردا ببرد

بزودی بازم می نویسم. خوش باشین.


کلمات کلیدی:
سلام بر ايران
ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٦  

خیلی سرم شلوغه!!!

این نوشته را هم با کلی بدبختی تایب کردم

دارم میام به اون خاک عزیز بوسه بزنم

به امید دیدار


کلمات کلیدی:
زندگی
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٦  

یک هفته است که تازه احساس می کنم زندگی داره اون یکی روشو بهم نشون میده!( از پروژه ی جدید لابراتوار که توش موندم که بگذریم البته!!!! ) بعد از این نزدیک دو سالی که با این همه سختی گذشت. این دو سالی که هیچ وقت نشد کمی احساس آرامش درونی داشته باشم تازه دارم احساس می کنم شاید یکم اوضاع، هرچند به صورت موقت، داره بهتر می شه .

شنبه چهاردهم ژوئیه بود که روز ملی فرانسه است.روزی که مردم به تنگ اومده از فاصله ی طبقاتی وحشتناک قرن هژدهم به زندان باستیل که نماد استکبار بود حمله کردن و باستیل رو  با دست خودشون خراب کردن .روزی که تقریباً مهمترین انقلاب دنیا ظهور کرد:

 خلاصه شنبه  رفته بودیم بیرون که خیلی خوش گذشت. جای همگی خالی. صبح رژه ی ارتش فرانسه بود که از میدان شارل دو گل اتووآل شروع می شد و تا کنکورد یا دفانس تموم می شد.   اول رفتیم شانزه لیزه دم اتووآل. کلی ماشین و تانک نظامی کنار خیابون بود.  اما هیچ وقت شانزه لیزه رو بدون اون خیل عظیم ماشین های توش ندیده بودم.  کنار خیابون پر از جمعیت بود . اکثراً هم توریست(اه چقدر خارجی زیاده!!!!!!!). اول یک دسته سواره نظام سوار بر اسب های خیلی زیبا رژه رفتن

 به دنبالشون هم سارکو سوار با یک ماشین بدون سقف اومد و برای مردم دست تکون داد.

بعدشم از شمال اتووآل نیروهای هوایی فرانسه نمایان شدند که به سمت لا دفانس می رفتن. اول فک کنم نه تا هواپیما بودند که مانور دادن و پرچم فرانسه رو تو هوا نقش دادند. به دنبال اون ها هم هواپیماهای غول پیکر و پر ابهت نظامی به دنبالش.

 یک گروه ارکستر ارتشی هم مشغول زدن مارش و آهنگ لا مارسیه بود. 

شبش هم یک جور جشن آتش پای برج ایفل بود که البته ما یکم دیر بهش رسیدیم!!

خیلی خوش گذشت جای همتون خالی!!! مخصوصاً بعدش که مترو تموم شد!

اولش از روی دیگرِ زندگی گفتم اما ..حس بد و غریبیه. تو بهترین زمان هایی هم که داری یک ترسی  در وجودت رخنه می کنه که نکنه داری اشتباه می کنی؟ نکنه تمام این چیزهایی که فک می کنی داری رو یهو از دست بدی؟ هرچند که آخرشم چشماتو رو هم می ذاری و می گی بذار بازم قمار کنم به این امید که این کارت همون کارت برندس که رو کرده ای!توی زندگی واقعی فقط باید با امید زنده باشی و همین طور به همون دست نامرئی که همیشه کمکت کرده امیدوار باشی. 

پی نوشت ۱: کلی عکس گرفتیما! اما هنوز عکس ها پیش یک عزیزیه که قراره به زودی ازش بگیرم. اما عجالتاً چند تا عکس از چند جا دودر کردم گذاشتم رو سایتم تا شما هم کیفشو ببرین. حالشو نداشتم تک تک ادرس سایت ها رو برای رعایت کپی رایت بنویسم. لطفاً خودتون سایت هاشو دریابید!

پی نوشت ۲: توی پاراگراف آخر چرت و پرت زیاد گفتم. می تونین بی خیالش شین.


کلمات کلیدی:
جشن موسيقی
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦  

این جا در فرانسه همزمان با یک سری دیگر از کشور ها ،  روز نخست تابستان ،که به سال میلادی میشه بیست و یکم ژوئن، را با موسیقی جشن می گیرند. یعنی در قسمت های مختلف شهر از غروب آفتاب گروه های مختلف موزیک شروع به اجرای برنامه می کنن. کاملاً رایگان . چه گروه های معروف چه غیر معروف. 

از یکی دو هفته قبل از مراسم  تمام شهرداری ها و روزنامه ها نقشه ی برنامه ها رو پخش می کنن. بسته به بزرگی یا کوچکی شهر تعداد گروه های اجرا کننده ی موسیقی فرق می کند.  توی پاریس گروه های مختلف موسیقی اونقدر زیاد بودند که نمی شد شمردشون. 

از هر نوع موسیقی و از هر نوع تیره و قبیله ای هم پیدا می شد. از اجرای موسیقی کلاسیک و اپرا توی موزه ی اورسی بگیر تا گروه خواننده ی معروف فرانسه ،یانیک نوح، توی همین نوازی لو گراند. از گروه موزیسین های ایتالیایی که فک کنم تو سن ژرمن بودن تا گروه موزیسین های ایرانی در فرانسه در سن میشل.

خیلی خیلی مراسم جالب و قشنگیه. هر چند بار اول آدم تجربه نداره جا های بهتر رو اول بره اما باز هم خیلی عالی بود. برنامه ی گروه ایرانی اول یه چیزی تو مایه های راک و جاز بود( خدا می دونه چقدر خوشحال بودم که دوستای فرانسویمو نیاوردم با خودم ) بعدش  هم موسیقی سنتی ایرانی بود که فک کنم یک قسمت لری زدن و یک قسمتی هم کردی که خیلی عالی بود . خیلی حس جالبیه توی بلوار سن میشل آهنگ عشایری گوش بدی در حالی که صدای موسیقی راک اون یکی گروه از خیابون پشتی میاد!!!

 آخر شب هم برنامه ها همشون میشن بزن و بکوب و ملت تو تمام خیابون ها شروع می کنن به بزن و برقص.

بعدش یعنی حدودای ساعت ۱ دیگه باید خودتو جمع م جور کنی و زودتر برگردی خونه که گیر اراذل و اوباشی که اکثراً هم تا خرخره زهرماری کوفت کردن نیفتی !


کلمات کلیدی:
قهوه ی بعد از ظهر
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦  

با بچه های گروه برای استراحت چند دقیقه ای عصر امده ایم به کافه تریای لابراتوار. هر کی از برنامه هاش بعد از  فوق لیسانس می گه. یکی از دوستام ازم می پرسه: 

-علی بعد از فوق لیسانست اینجا می مونی یا بر می گردی ایران؟

 دلم نمی خواد جواب رک و راست بدم. می گم:

- بسته به شرایط آینده داره.

- بهتره نری . آخه به زودی توی خاورمیانه جنگ می شه. من از جنگ خیلی می ترسم.تو هم حتماً از جنگ می ترسی؟

- شاید حق با تو باشه. اما حقیقت اینه که شما چیزی  از جنگ نمی دونین چون تو زمان شما هیچ وقت جنگ نبوده اما من از بچگیم زمانی که عراق شهر من را بمباران می کرد را یادم می آد. من بچگیمو تو جنگ و خاطره ی جنگ گذراندم.

اون یکی دوستمم می گه: 

- آره اما اون موقع ایران قوی نبود. اما الان که قدرتمنده داره تلافی اون سال ها رو سر عراقی ها در میاره . نه؟

 میام مخالفت کنم. اما آخه چی بگم؟ بگم به خدا خود منم نمی دونم چی به چیه؟ دفعه ی پیش که براشون از حمله ی عرب ها به ایران و پارس ها تعریف کردم گفتن پس برای اینه که الان پارس های شیعه می خوان عرب ها رو به خاطر حمله ی ۱۴۰۰ سال پیش تنبیه کنن؟!!

بی خیال می شم. می گم این طور نیست اما سیاستو ولش کنین. حالا که هنوز فوق لیسانس تموم نشده.  فعلاً بریم یک کافه دیگه بزنیم بریم سر کارمون .


کلمات کلیدی:
اهمیت نوع دید
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸٦  

هفته ی پیش داشتم یک مطلبی تو وبلاگم می نوشتم که از شانس بد IEم قاط زد و مجبور شدم تمام پنجره ها شو ببندم و کلی چیز که نوشته بودم پرید! راجه به چی می نوشتم؟ راجع به اهمیت نوع و زاویه ی دید. امروز برام خیلی جالب بود که مطلب پاسپارتو رو خوندم و به خودم گفتم چه قد جالب که یکی به موازات تو عین تو فکر می کنه( البته که برای نوشتن مثل من تنبل نیست!  ) .

من از فازی نمی خواستم شروع کنم .( بین خودمون باشه چیز زیادی هم ازش نمی دونم ) بلکه از چیزی که برای اکثر افراد حداقل دیپلمه های ریاضی آشناس صحبت کنم. یکی از ساده ترین نظریه های احتمالات . تئوری بیز.

 P(A_i|B) = \frac{P(B | A_i) P(A_i)}{\sum_j P(B|A_j)P(A_j)}\, ,

یادم می آید اولین بار تو دبیرستان این قانونو دیدم اما اون موقع اسمشو نمی دونستم.  همون موقع به خودم گفتم ای بابا این که توضیح واضحاته!!آخه این شد تئوری!!‌خسته نباشه این بیز!! از این آسون ترم مگه می شه؟

بعد ها تو دانشگاه هم تو درس آمار احتمال دوباره این مسئله مطرح شد. جالبه که هیچ وقت هم ، نه اساتید نه خودم اون جوری که الان من این قاونونو می بینم بهش نگاه نمی کردیم. بدتر از اون هیچ وقت راجع به کاربردش هم به ما چیزی گفته نشد. البته این توجیه خوبی برای این نیست که خودم چرا نرفتم دنبالش ببینم چیه.

قانون بیز رو برای نمونه گفتم چون می دونم اکثراً دیدنش . توزیع نرمال و گوسی و پوآسون و اینا بماند.    قانون بیز در حال حاضر پایه ی اکثر روش های یادگیری احتمالی و خوشه بندی و تخمین و تقریبه و همین طور هم پایه ی اصلی تمام کارها در بیو انفورماتیکه.   

این که دیدم به این قانون عوض شده برای خودمم جالبه. چی باعث تغییر دید آدم می شه؟ آیا واقعاً‌شبکه ها ی عصبی ما به طور موازی خود به خود خودشونو بر اساس تمرین ما اصلاح می کنن؟

گفتم شبکه عصبی.  شبکه عصبی هم خیلی دیدگاه آدمو عوض می کنه. این مهم دیدگاهه که به مسئله چه جوری نگاه کنی. شاید خیلی ها بدونن کلاس و شی چیه و چند ریختی و وراثت چیه؛ اما همه ی این ها شرط های لازمند>‌شرط کافی اینه که دید شئی گرا داشته باشی و اصلاً شئی گرا فکر کنی. راجع به شبکه عصبی هم همین طور.

همیشه برام جالب بوده چطور وقتی یک بچه ی یکی دو ساله میبینه که از تو یخچال خوراکی بیرون می آید بعد از یک مدت یاد میگیره که خوراکی در یخچاله حتی اگه کسی اینو بهش نگفته باشه؟ جالبیه قضیه وقتیه که این طور یادگیری در مورد حیوانات هم صادقه و به هوش انسانی مربوط نیست. نمونه های  زندش طوطی های خود من.

پی نوشت ۱ : هوش مصنوعی رو اصلاً این طور پیدا کرده ام که اول همه ی مسائل توضیح واضحات به نظر می آید اما همین که شروع می کنی می بینی که دنیایی از شگفتی ها پشت سر هر مسئله خوابیده!

پی نوشت ۲ : از مسائل ارضای محدودیت هم خیلی خوشم اومده راجع به اونا هم بعداً می نویسم.

پی نوشت ۳: نمی دونم این از خصوصیات رشته ی کامپیوتر و هوش مصنوعیه یا بقیه ی علوم هم همین طوریند که هر چی چیز های جدیدی میبینی دید و تفکرت نسبت به تمامی چیز ها و اساس جهان عوض می شه. ایده ی خلقت ایده ی خیلی جالبیه.


کلمات کلیدی:
بعد از ارائه
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦  

پروژه رو ارائه کردم و تموم شد.شب قبلش از ترس خوابم نبرد.  خودمم باورم نمی شد. بیست دقیقه به فرانسه توضیح بده و جواب ژوری رو بده و ...

 استاد خودم که خیلی راضی بود و الحق خیلی مرام گذاشت و کمکم کرد. اصلاً نمی شه با اون استاد های تو ایران مقایسش کرد. چه از نظر سطح سواد چه از نظر آدم با حالی بودن و چه از نظر رفتاری. از نظر رفتاری مثل دو تا رفیق . فکرشو بکن تو ایران که گیر من یک همچین استاد با حالی نیومده بود.

هرچی این استاد خودم کمکم کرد و ازم حمایت کرد ، استادِ ارائه بد عنق و گیر بود . بهش می گفتم برنامه رو ببین با لبات بازی می کنه (اونم به فرانسه!!!) آقا هم در جواب می گفت خیلی خوب اما گزارشی که نوشتی کمه و غلط املایی توش زیاد داره!! ‌ حالا این وسط پیدا کنین پرتقال فروش را.   

خلاصه که تموم شد و رفت و گرچه نمره ی کامل رو نداد اما بالاخره تز ما رو هم قبول کردن . موضوعش این بود : 

Logiciel de segmentation d’images et de reconnaissance des formes

که می شه : سیستم بخش بندی تصاویر و تشخیص الگوها . که اصل مسئله کاربرد در بیوانفورماتیک است . دقیقاً نمی دونم بیوانفورماتیک به فارسی چی می شه وگرنه حتماً فارسی شو می نوشتم.

چون استادم از نتیجه ی کار خوشش اومده قراره سه ماه از تابستونو تو لابراتوار دانشگاه روی قسمت های پیشرفته ی این موضوع به عنوان کارآموزی تحقیق کنم. باید جالب باشه . از اول ژوئن که همین جمعه باشه هم شروع می شه.

وسطاشم می خوام جور کنم یه دو سه هفته ای بیام ایران. دلم از دوری پکید به خدا. دلم برای همه تنگ شده.

برم بخوابم الان آفتاب در می آد. تا پست قریب الوقوع بعدی!

پ ن ۱: خواهش می کنم پیش خودتون نگید استاد های ایرانی همه بدن و استاد های خارجی همه باحالن. توضیح این که استاد عنق ارائه  یک استاد فرانسوی بود و استاد خودم یک استاد ایرانی. خوب و بد همه جا هست فارغ از ملیت.

پ ن ۲: این که پروژه ی تشخیص الگو بود. من اون روزی که دارم پروژه ی اسکای نت رو هم راه می اندازم باز اگه به مشکل بخورم فقط رضای عزیزه که می تونه کمک کنه  . روی این پروژه مثل خیلی دیگر از موارد خیلی کمک کرد. محبتاش از خاطر ما نمی ره


کلمات کلیدی:
پس از نهان گشتن کهتر( غیبت صغری)
ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦  

من برگشتم. همین الان که به وقت پاریس ساعت 1.15 صبح است آخرین گزارشات پروژه ی تز سال اول رو فرستادم خودم که دقیقاً نفهمیدم چی رو به چی ربط دادم به هر حال پروردگار ارحم الراحمینه دیگه!!

سه شنبه ی هقته ی دیگه هم ارائه ی پروژم جلوی استاد ها است!! می دونم الان دلتونو گرفتین و دارن غش غش می خندین. حق هم دارین. خودمم که فکر می کنم و زمان ارائه رو تو ذهنم مجسم می کنم که دارم دست و پا می زنم و زمین و زمان رو به هم می دوزم تا پروژه به این پیچیدگیو اونم به فرانسه برای استادایی که بربر دارن تماشام می کنن توضیح بدم خندم می گیره. نمی دونم برای شما هم تا حالا پیش اومده تو یک همچین موقعیت هایی باشین یا نه؟ من خودم این جور مواقع اصلا احساس نمی کنم که این خود منم که در این جریان از حوادثه. همیشه انگار که من فقط تماشاچی این صحنه هایی هستم که یک بازیگری که عجیب هم شبیه منه داره بازی می کنه!!!

عجالتاً امتحانام تا اواسط ماه ژوئن یا به قول رفقای انگلیسیمون جوون! تموم شده و می تونم این وبلاگه کپک زدمو یکم آپ کنم. یعنی تا هفته ی سوم خرداد وقت دارم تقریباً. می بینید که هنوز هم حساب ماه های سال خورشیدی دستمه!

گفتم سال خورشیدی. به نظر شما غیر عادیه که به جای سال شمسی بگیم سال خورشیدی؟ آخه من عادت دارم بگم سال خورشیدی فکر هم می کنم تعداد افراد مثل من کم نباشن اما پریروزا که با چند تا از دوستان ایرونی داشتیم حرف می زیم همین که من این اصطلاحو گفتم منو چنان نیگا کردن که انگار من این لغت رو اختراع کردم و برای بار اول به کار بردم!!!!!

حرف برای گفتن زیاده در روزای آینده می خوام بیشتر بنویسم مخصوصاً از فرانسه و پاریس و همین طور هم دوست دارم از یادگیری مصنوعی  بنویسم که عجیب دنیاییه.

 

روی ماه تمام عزیزانم که همیشه از من یاد می کنند رو می بوسم.

 

ساعت 1 :32  به وقت پاریس از اقماتگاه آراگو


کلمات کلیدی:
نوروز با کلی تاخیر!!!
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦  

می دونم برای پست نوشتن برای نوروز خیلی دیر شده(عذر اون بیچاره ای که تمام نوروز امتحان داشته و شب تحویل سال نو هم داشته امتحان پس می داده!!!! موجهه دیگه) اما اونقده نوروز برام عزیزه که دلم نیومد به این مناسبت یک پست ننویسم.

توضیح این که؛ آهنگ این کلیپ رو شاهین برام فرستاده بود و من هم کلیپی با این آهنگ خیلی قشنگ رو تو یوتیوب پیدا کردم و گفتم برای خالی نبودن عریضه تو این پستم قرار بدم.

امیدوارم سال ۱۳۸۶ خورشیدی سال خوب و همراه با خوشی و سلامتی برای همگی باشه.


کلمات کلیدی:
مژده ای دل...
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٥  

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند


کلمات کلیدی:
تفاوت
ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٥  

صحنه ی اول:

با دوست لبنانیم داریم وارد سالن ماشن میشیم که دو تا از دوستای دیگشو می بینه و شروع می کنن به حرف زدن به عربی. الجزایری اند. یکیشون میگه: فرانسه صحبت کنیم که دوستمون هم متوجه بشه. تو اسپانیایی هستی؟ به دوست لبنانیم مهلت توضیح دادن نمی دم و خودم می گم: من از ایران می آیم. گل از گلشون می شکفه. یکیشون می گه من خیلی دلم می خواد از ایران برام تعریف کنی. چطوریه که پسرهای ایرانی این جا نه ریش دارن و نه دختراشون چادر؟ ایرانی ها متعصبن؟ از سنی ها بدشون می آید؟ وا میستم و کلی روشنش!!! می کنم که بابا از این خبرا نیست. بچه های با محبتی اند. دقیقاْ مثل دوست لبنانی ام.

صحنه ی دوم:

سر کلاس فرانسه نشستم. یک پسره پهلوم نشسته که پهناش سه برابر منه!! کلی هم باد تو غبغبش. خیلی تند تند حرف می زنه. اولش کف می کنم. می گم این که این قد خوب حرف می زنه چرا هم سطح منه؟ بعد که یک مدت که می گذره تازه گوشی دستم میاد که آقا تنها هنرش ردیف کردن کلمات غلط و غلوط پشت سر همه.  یک ماشین تولید سری لغات بدون هیچ هیچ گونه وابستگی!!!. 

ازش سوالی می کنم. سرشو می گیره بالا بدون این که منو نگاه کنه یک جوابی می ده. همون موقع استادمون جواب سوالمو میده. صد و هشتاد درجه با توضیح دوست دانشمندم فرق داره. استاد از هر کس می پرسه کجایی هستین .از و می پرسه شما کجایی هستین؟ سرشو بالاتر می گیره و بدون این که کسیو نگاه کنه می گه: من عرب هستم. بهش می گم از ملیتت می پرسن نه از نژادت!!! همچین غضبناک نگام می کنه و بعد صداشو کلفت می کنه و می گه : من از الجزایر هستم. به خودم می گم خدایا.یعنی این قد تفاوت؟ 


کلمات کلیدی:
ادامه
ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٥  

مدت زیادی شده که هیچ چی ننوشتم. بس که این جا وقت زود می گذره و کار و بار هم تمومی نداره!

اول از همه بگم بالاخره من یک لونه پیدا کردم برم توش! وقتی می گم لونه نخندین ها! یک استودیو اجاره کردم که همش رو هم ۲۰ متر هم نمی شه! خدا یورو!!! هم اجاره باید بدم اما بد هم نیست> موقتاً اومدو این جا تا بعد یک جای بهتر(= ارزون تر) پیدا کنم. این آدرسمه.

M. Ali FAKERI TABRIZI

Résidence Arago - LOG 108

92 Rue de Malnoue

93160 NOISY LE GRAND -FRANCE

ترم اول رو با هر بدبختی بود پاس کردم رفت پی کارش. خیلی وحشتناک بود. دیر که رسیده بودمو میان ترم هامم که خراب کرده بودم و زبان هم که هیچی!! خدا رو شکر که تموم شد.

البته این ترم دوم هم  ظاهراً همه ی استادا متحد شدن که حساب همه رو برسن. یک درس های عجیب و غریبی هم داریم که بعضی وقت ها خود استاد ها هم توش گیر می کنن! جالبی قضیه اینه که چون صورت های مسئله خیلی پیچیده است فرانسوی ها خودشون نمی فهمن مسئله دقیقاً چی می خواد! حالا من رو تصور کنین که چه حالی دارم وقتی می خوام یک مسئله رو به فرانسه بخونم!

راستی این چند مدته اصلا از دانشگاهم نگفتم! قبل از این که عکسشو ببینین بهتون بگم که هر چی از عناصر زیبایی که انتظار دارین در سازه ی دانشگاه پیدا کنین( مثل ساختمون های قشنگ و پردیس بزرگ  و درخت و چمن و حوض و .. ) در دانشگاه من ، حتی یک دونه هم پیدا نمی کنین!!‌ من که شخصاً از معماریش خوشم نمی آد! آدم همش فکر می کنه تو کارخونه ی آجرپزیه! حالا این دو تا عکسو ببینین:

ورودی دانشگاه پیر و ماری کوری 

این برجی که می بینین توی دانشگاهمون قرار داره ها! تو کل شهر هم بگین برج ژوسیو همه می شناسن!

این توی دانشگاهه:

نمایی از داخل دانشگاه

این عکس ها رو از ویکی پدیا ورداشتم. این تیکه ای هم که میبینین از معدود قسمت های چمن دار دانشگاهه!

این همه از بدی هاش گفتم، بیچاره خوبیم داره ها! مخصوصاً این که دم مترو است و مرکز پاریسه، پشت دانشگاه هم اسکله ی سن قرار داره. این ها رم از ویکی پدیا ورداشتم:

  • According to the prestigious Academic Ranking of World Universities this is the 1st French university, ranked 7th in Europe and 45th worldwide (2006).

    The Times Higher Education Supplement has done also a worldwide University ranking in 2005 and placed the "UPMC" 88th (57th in 2004), and 30th Europe-wide; and it got the 20th place in the Top 50 for Science (worldwide): Academic Ranking of World Universities from the Times in 2005 [1].

    Some Details about UPMC:

    • 30 000 students (10 000 in Medicine, 20 000 in Sciences).
    • 4000 researchers and teaching researchers.
    • 3000 engineers, technicians, administrative and personnel of service.
    • 180 research laboratories in associated majorities UPMC / CNRS and UPMC / INSERM.
    • 500 scientific and medical collaborations with the biggest universities through the world.
    • 15 000 publications

    خوب فکر کنم زیاد در مرود دانشگاه بی انصافی نکردم و هم خوبی ها و هم بدی هاشو گفتم. گفتنی زیاده اما وقت دیگه ندارم. باید برم سر کلاس.

    ساعت ۱۵:۰۶به وقت تهران ،۱۲:۳۵ به وقت پاریس

    از کتابخانه ی فیزیک دانشگاه پاریس ششم

    پی نوشت : دلم برای همه چی تنگ شده


    کلمات کلیدی:
    عيد!!!!!!!!!
    ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥  

    (توضیح این که من این  مطالب رو روز اول ژانویه نوشته بودم ولی پرشین بلاگ قاط زده بود و نمی گذاشت چیزی آپ کنم.)  

    سال نو بهاره و یک فروردین؛ و عید هم نوروزه! همین و بس! صد سال دیگه هم که بگذره من هیچ احساسی نسبت به تحویل سال میلادی!!! نمی تونم داشته باشم!!!!(حداقل الان این طوری فکر می کنم)

     

    راستی سردار قادسیه و ناجی ملت عرب! رو هم که سرشو زیر آب کردن! خیلی حیف شد. مرگ براش کم بود. باید یک قفس تو موزه ی لوور می ساختن تا آخر عمر می انداختنش اون تو تا همه ی مردم بیان از نزدیک این موجود عجیب الخلقه رو ببینن. از این ها که بگذریم، صدامو کشتن و هزاران راز تاریخ باهاش دفن شد  و همین آقایان امریکا و روسیه و فرانسه و آلمان خیالشون راحت شد که یک وقت گند کارهایی که علیه ایران کردن در نمی یاد. جالبه که هیچ کس هم صداش در نمی اد که به این آقایون حقوق بشری بگه موقعی که شما داشتید به صدام سلاح شیمیایی می فروختین فکر می کردین صدام می خواد با اونا سوسک های لب خلیج فارس و بکشه?

    ولشون کن اصلا به قول فری گذشته رو هر چی هم بزنی بوی گندش بیشتر در میاد. ناپرهیزی کردم و تندی یه پست زدم. شاید تا یه ماه دیگه نرسم پست بزنم. راجه به یلدا چیزی که قابل گفتن باشه به ذهنم نرسید. شاید همینارو بتونم بگم که

    ۱- تو بچگیم اونقد ضعیف و لاغر مردنی بودم که نگو.

    ۲- یاد گذشته برای من خیلی شیرینه اما همیشه منو تا سر حد گریه کردن می بره.

    ۳- بدون نظم و ترتیب اعصابم خورد می شه و نمی تونم کار کنم ولی یکی از شخت ترین کارهای زندگیم اینه که بخوام اتاقمو مرتب کنم!

    ۴- من ایران رو با تمام عیب هایی که داره و روش می ذارن خیلی دوست دارم.

    ۵- یکبار یکی که اهل عرفان بود به من گفت که یک روز مثل فریدون می رم بالای کوه دماوند و بعدش از ایران یک امپراتوری بزرگ درست می کنم!

    یکی از نکات جالب پاریس اینه که میزان باریدن برف در این جا  با  میزان بارش برف در کویر لوت برابری می کنه!!!

    خوش باشید.

     


    کلمات کلیدی:
    با تاخير
    ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ دی ۱۳۸٥  

    خیلی تاخیر شد. از همه معذرت. آخه گرفتاری هام هنوز تموم نشده که. خونه که هنوز پیدا نکردم. البته دو سه روزه که دارم می گردم اما کار خیلی مشکلیه. امروز که سه ساعت دنبال خونه این ور و انور تو سرمای ۷ درجه زیر صفر پیاده گز کرده بودم به خودم گفتم" آخه خدا، این همه سختی ها کی تموم می شه."

     این دو ماه و نیم که از ایران اومدم خیلی خیلی سختی کشیدم. برای اونایی  که از نزدیک این سختی ها رو مزه نکرده باشند تصور حرف هایی که می زنم سخته ، می خوام بگه هر چقدر هم که ادم واقع بینی باشی(مثل من!!!!) باز هم تصوراتت از خارج تا موقعی که تو ایرانی از زمین تا آسمون با حقیقت قضیه فرق داره.  این جا زندگی خیلی سخته، می دونین، یک جورایی زیادی واقعیه، بی رحمیه زندگی بیشتر به چشمت میاد .

    وقتی همه ی چیزاتو یکهو از دست میدی( هر چند موقت ) ، خانوادتو، دوستاتو، زمان های خوشیتو، عشق و حالتو ، به اندازه ی کافی بهت فشار میاد. اما تازه این یک قسمت قضیه است. فکرشو بکن، ساعت ۶.۵ صبحه و توی مهرآبادی،  ساعت یک بعد از ظهر توی اورلی هستی و ساعت دو توی دانشگاه. توی داشنگاهی که هیچ جاشم بلد نیستی و با سه هفته هم تاخیر اومدی. شهر رو هم که اصلا بلد نیستی. اونم چه شهر بی در و پیکری. نه سرش پیداس نه تهش!  زبانتم که تعریف نداره.گرونی هم که بیداد می کنه. تنها هم که هستی. (تنهایی بد دردیه. تنهایی تو تصمیم گیری، تنهایی تو مسئولیت ها، تنهایی تو سختی ها، تنهایی تو خوشی ها( تازه من داییمو دارم ). این تنهایی مثل موریانه از درون تو رو می خورد.)

    روز اول که می ری دانشگاه، مگه کلاستو پیدا میکنی.با نیم ساعت تاخیر می رسی، استاد می شونتت پای فدورا(من بیچاره لینوکسم کجا بود) و دو تا کاغذ پر از نوشته های فرانسه بهت می ده و یکم بلغور می کنه و تو هاج و واج می مونی و بقیه تند و تند مشغول کار می شن(می خوای سرتو بذاری رو میز و های های گریه کنی!!!!) . آخر کلاس بعد از این که سیصد بار از استادت سوال کردی دو زاریت می افته که بعله! باید این دو صفحه رو بدی پرولوگ!!!! برات تفسیر کنه.  دو سه هفته ی اول که گیج گیجی ، هنوز کلاسا رو دقیق نمی تونی پیدا کنی! کتابخونه که پیشکشت! در همین حال و اوضاع می فهمی که هفته ی دیگه میان ترماته و چهل دصد نمره ی نهاییته! حتی جزوه ها رو هم نداری!همون روز مریض هم می شی! کافیه دیگه.نه؟ دلتون برام کباب شد؟

    اما من اصلا نا امید نیستما! زندگی هزار تا پستی و بلند ی دراه! اینم یکی!  فقط یکم ذکر مصیبت کردم که یک وقت کسی فکر نکنه من این جا بیشت و چار ساعت مشغول کیف و حالم! از وقتی که اومدم که فقط سختی بوده!!

    نمی خواستم این پستم این قدر دراماتیک باشه! اما تو این دو ماهه اونقده سختی کشیدم که گفتم یکریزشو این جا بنویسم ببینین چه به سر من آمده!

    بگذریم...

    شب یلدا رو هم خونه ی یکی از ایرانی ها جشن گرفتیم. از شانس بد هندونه گیر نیاورده بودیم جاش خربزه قاچ زدیم!

    کریمس پاریس رو هم دیدم. الحق که شهر قشنگیه. چند تا عکس هم انداختم که یا می گذارم تو اورکاتم یا تو همین وبلاگ می گذارم.

    دلم برای ایران تنگ شده. برای همه چی. برای خونوادم. برای دوستام. برای همه ی اون عزیزانم که به یاد من هستند که رضا باقری عزیز سردمدارشونه. از همه ی دوستان ممنونم.از رضا، یاشار، فرهاد، شاهین ،‌ لیلو ،پاسپارتو، فلک، بهرام ، مسعود، ناصر، زهرا ، علی و ... من یاری اینو ندارم که اسم همه رو ببرم. چند نفر هم ناشناس پیغام گذاشته بودند که از اونا خیلی ممنونم اما ای کاش می دونستم که کی هستن که به من لطف دارند. 

    هر وقت که پیغامی از یکی از عزیزان می بینم خیلی خوشحال می شم، وبلاگ همه رو هم می خونم. یک یلدا هم به رضا بدهکارم که در اولین فرصت پستشو می زنم.

    مسعود عزیز هم که ازدواج کرده امیدوارم که خوشبخت باشه.

    همگی خوش و خرم باشید.

    راستی یک یلدا هم به رضا بدهکارم که به زودی می نویسم.


    کلمات کلیدی:
    شد ۲ ماه
    ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥  

    ۲  ماه شد!

    اندازه ۲ سال گذشت. کلی امتحان دارم که ۱ دی تمام میشه. همون روز یک نوشته ی اساسی می نویسم.

    این رو هم اینجا دیدم جالب بود.

    All the scientists die and go to heaven. They decide to play hide-n-seek. Unfortunately Einstein is the one who has the den. He is supposed to count up to 100 and then start searching. Everyone starts hiding except Newton.
    Newton just draws a square of 1 meter on the ground and stands in it right in front of Einstein. Einstein's counting:
    1,2,3....97,98,99,100.
    He opens his eyes and finds Newton standing in front. Einstein says:
    "Newton's out !! “Newton denies and says Newton is not out. He claims that he is not Newton. All the scientists come out to see how he proves that he is not Newton. Newton says "I am standing in a square of area 1m squared ... That makes me Newton per meter squared ... since a Newton per meter squared is one Pascal,
    I'm Pascal, therefore "Pascal is OUT


    کلمات کلیدی:
    از پاريس
    ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۸٥  

    سلام!

    اول باید از همه ی دوستان عزیزم بابت اظهار لطفشون تشکر کنم.

    هنوز نرسیدم برم دنبال خونه. جایی هم که الان زندگی می کنم اینترنتش به راه نیست. استادها هم که یه لحظه هم به آدم امون نمیدن.  فونت فارسی هم که حکم کیمیا داره. به همین دلایل آپ کردنام طولانی شد.

    کلی مطلب برای گفتن دارم ولی حیف که با این اوصاف بیشتر از این نمی شه نوشت. همینارم از دانشگاه با کی برد فرانسوی اونم بدون فونت فارسی نوشتم.البته که ۱.۵ ساعت طول کشید!!!!!


    کلمات کلیدی:
    شايد تا يک ماه ديگه
    ساعت ٤:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ۱۳۸٥  

    روی ماه تک تک عزیزانم را می بوسم.

    فعلا خدا نگهدار.


    کلمات کلیدی:
    فال؟؟؟
    ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ۱۳۸٥  

    نمی دونم شما هم مثل من از اون دسته از آدم هایی هستین که به فال و فال گرفتن اعتقادی ندارند یا نه. من خودم کلا فال و فالگیری رو بیشتر یک سرگرمی می دونم تا یک اعتقاد ولی امروز اتفاقات عجیبی افتاد!

    به ماجرای عجیبی بر خوردم. صبح رفته بودم جایی و یکی از افراد اونجا ظاهراْ در امر فالگیری(اونم از نوع فالگیری با چای!) دستی بر آتش داشت. آقایی که شما باشید گفتن علی بیا ایشون فالتو بگیره که این همیشه درست میگه. ما هم گفتیم بریم یک تفریحی بکنیم! اول، چیزایی راجع به آینده می گفت که زیاد برام جالب نبود(خودمون نرم ۱ و ۲ پاس کردیم دیگه). اما وای از چیزایی که از گذشته گفت؛ چشمام سیاهی رفت و دود از کلم بلند شد!! پیش خودم گفتم آخه از کجا؟؟؟ فکر کردم اگه چیزایی که راجع به آینده گفته درست از آب در بیاد، دنیای خیلی جالبی خواهیم داشت!

    پی نوشت: دارم کتابی می خونم به نام خانواده تیبو نوشته ی روژه مارتن دوگار؛ اتفاقی به جمله ای برخوردم که برام جالب اومد:

    "آیا در آن شب ماه نوامبر به من نگفتید: همه چیز تابع نیروی دو قطب است و حقیقت همیشه دو رو دارد؟"

     


    کلمات کلیدی:
    كتاب هاي كامپيوتر جديد( free computer ‍ebook download )
    ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥  
    يك سايت خيلي جالب پيدا كردم كه مي تونيد اكثر كتاب هاي معتبر مربوط به دانش كامپيوتر(به صورت ebook البته) رو در اون پيدا و دانلود كنيد.
    منتها اول بايد عضو سايت بشيد كه عضويت در سايت هيچ پولي نمي خواهد و با يك ايميل معتبر مي تونيد عضو بشيد. براي عضويت، در قسمت بالاي سايت بر روي  myprofile كليك كنيد و ثبت نام كنيد.

    در اين سايت مي توان كتاب مورد نظر را حتي بر اساس ناشر هم جستجو كرد. پس از ورود با نام كاربريتان،كتابتان را كه پيدا كرديد بر روي آن كليك كنيد و در صفحه اي كه باز مي شود علاوه بر لينك هاي فروش كتاب، يك لينك دانلود كتاب هم خواهيد ديد كه با كليك بر روي آن به صفحه ی دیگری می روید و در آن لینک i agree را كليك كنيد تا دانلود شروع شود.
    توصيه مي كنم برای دانلود راحت تر از مرورگر  FireFox استفاده كنيد. چنانچه از IE و popup blocker يا sp2 استفاده مي كنيد احتمالاً بايد يك عمل unblock انجام دهيد تا دانلود شروع شود.
    دوستان عزيز، اين لينك را به دوستانتان هم معرفي كنيد تا آنان هم از آن استفاده كنند.



    کلمات کلیدی:
    و اما بعد...
    ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٥  

    حدود یک ماه که هیچی ننوشتم. اصلا هم از بی سوژه ای نبوده ها. قربونش برم تو این چند وقت اصلا دنیا شده سوژه!! از اون دکتر-رئیسایی !!!!! که منتظرن به هر بهانه ای بگن:"من ۳۰ سال سابقه دارم!!" بگیر تا پریدن دیسک کامپیوترم.همه و همه سوژه است!

    عجیب دنیایی شده ها. فکرشو که می کنم از شهریور گذشته که پروژه مان رو دفاع کردیم تا امروز چقدر دنیا عوض شده و داره باز هم می شه. سال های علم و صنعت خیلی زود گذشت. خیلی هم خوش گذشت. اگرچه شاید بقیه ی هم دوره ای هام با من موافق نباشن.اون بعد از ظهری که اومدم برای ثبت نام و راه بهداری رو گم کردم(روزی که به دلایلی که فقط خودم و شاید یکی دیگه بدونه جزو به یاد موندنی ترین روزای زندگیمه). از صبح روز ۳۱ شهریور که موقع خوندن روی برد یک پسر قد بلند لاغر عینکی که کلی شیطنت تو قیافش بود رو دیدم و شباهت های فامیلیمون باعث شد از همون روز اول با هم اخت بشیم. از بعد از ظهرش که تو کلاس ریاضی ۱ یک پسره ی کامپیوتری رو دیدم با قد متوسط و تو پر که با یک سری از مکانیکی ها بود و کلی از دست استاد شاکی بود و همین تفاهم نظر باعث آشناییمون شد! یا سر کلاس طباطبایی و ..... کی می دونست آینده چه جوریه و الان کی می دونه بعد چه جوری باشه؟ کلی چیز ها از حال و هوای این روزا دارم که شاید گفتن خیلی هاش این جا درست نباشه. کلا آخرای شهریور همیشه بهم حس خوبی می ده . حس غریبیه که سخت بشه توضیحش داد.

    از این حرفا که بگذریم این اروپایی ها هم دارن تلافی عدم تعلیق غنی سازی توسط ایران رو سر من بیچاره در میارن و فعلا منو معلقم کردن!!!! فکرشو بکن! کارت دانشجویی داری ولی مجوز ورودت در دست بررسی!!!!! است! اما به نظر میاد ما هم کم کم باید گیوه ها رو ور بکشیم! به قول یک عزیزی: وقت جستن تو حوض نقاشیه!

    کلی موضوع دارم که پست بزنم. در برنامه های آتی!

    راستی ، یکی از نزدیکان دوست خیلی عزیزم در بستر بیماری است. براش آرزوی بهبود کنید. 


    کلمات کلیدی:
    چوب لا چرخ!
    ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٥  

    جای هیچ کدوم از دوستان خالی نباشه. امروز یک چوبی لای چرخ ما گذاشتن که به مغز هیچ بنی بشری خطور نمی کرد که این طوری بشه! می گه "کارت ۲ ماه طول می کشه. چون این زمان زیاده نامه ات رو از اعتبار میندازه و اصلا ادامه ی کارت معنی نداره!! پس باید یک نامه ی دیگه جور کنی که بگن بهت یک فرصت دیگه بهت بده." مسخره تر از این نمی شه!

    یک داستانی می خوندم که یک بابایی داشته تو جاده می رفته می بینه وسط جاده یک تپه ی بزرگ از خاک درست کردن و یک فانوس گذاشتن روش. به مسئول اونجا گفت : "آقا جریان این فانوسه چیه؟؟" با یک لحن خاصی جواب شنید :" خوب رای ان که به رانند ها هشدار بدیم که تو جاده خاکریز هست." باز پرسید :" خوب خاکریز برای چیه؟؟" یارو هم یک نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت و گفت : "این که واضحه!! برای این که فانوسو بگذاریم روش دیگه!!"

    حالا حکایت ماست!  

    در خصوص پست قبلی هم بگم فعلاْ خبر دست اول که نداریم، اگه دوستان علاقه مند باشند یک نوحه خونی می تونیم راه بندازیم!


    کلمات کلیدی:
    خبر دست اول!
    ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٥  

    خبر جدیدو شنیدین؟؟ دقا یقی پیش LCI گزارش داد  در  سرزمین گل داره اتفاقاتی می افته.  البته اگه این دیوانه هایی که دارن خاور نزدیک رو به آتش می کشن بذارن!! هنوز که هیچی صد در صد نشده . آینده خیلی چیزا رو معلوم می کنه.

    پی نوشت : به قول فری من در عین بی مطلبی تمام زورمو زدم که ۳ خط بنویسم!! اونم به خاطر این که بعضی ها نگن "تو فقط پست های دو کلمه ای می نویسی!!" .


    کلمات کلیدی:
    باور ها
    ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٥  
    اين نوشته رو يك عزيزي برام فرستاده بود:
     
    داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
    شب بلندي هاي كوه را تماما دربر گرفت و مرد ديگر هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود. اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
    همانطور كه از كوه بالا مي رفت ، چند قدم مانده به قله پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد ، از كوه پرت شد. در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد. احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت.
    همچنان كه سقوط مي كرد ، همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.
    در آن لحظه فكر مي كرد كه چقدر مرگ به او نزديك شده. ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق شده بود. در اين لحظه چاره اي جز آنكه فرياد بكشد :
    " خدایا کمکم کن!" 
    ناگهان صداي پرطنيني كه از آسمان شنيده مي شد ، جواب داد :
    " از من چه مي خواهي ؟ "
    - خدایا نجاتم بده ! 
    - واقعا باور داري كه من مي توانم نجاتت بدهم؟
    - البته كه باور دارم.
    - اگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته شده ، پاره كن ...
     يك لحظه سكوت ...
    و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.
    گروه نجات مي گويند، روز بعد يك كوهنورد يخ زده را پيدا كردند. بدنش از يك طناب آويزان بود و با دست هايش محكم طناب را گرفته بود ...
    او فقط يك متر از زمين فاصله داشت !!!
     
    شما چقدر به طنابتون وابسته ايد؟؟ شما اگر بوديد طنابتونو مي بريدين؟؟ 
     
     
     
     
     

    کلمات کلیدی:
    سير تحول
    ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥  

    داره اتفاقاتی می افته . اتفاقاتی که شايد در نوع خودش به نظر بقيه خيلی جذاب بياد ولی ته دل خود ادمو پر از ترس می کنه.

     ترس از ندانسته ها ، ترس از آدم های جديد ، ترس از دنيای جديد ، ترس از اينکه دنيايی که پيش خودت ساختی در عرض چند ثانيه خراب بشه ، ترس از باختن در قمار هاي زندگيت و ترس از دست دادن چيز هايی که شايد ديگه بدست نیان.

    همه ی اين ها خيلی خيلی وحشتناکن.حتی تصورشم آدمو منجمد می کنه.

     فقط می شه به اميد آينده موند و خوشبين بود. مثل همون موقعی که يک پست برای امتحان شبکه نوشته بودم!


    کلمات کلیدی:
    ژوييه
    ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ تیر ۱۳۸٥  

    فردا اول ژوييه است. جالبه، نه؟


    کلمات کلیدی:
    به افتخار تيم ملی فوتبال
    ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ تیر ۱۳۸٥  


    کلمات کلیدی:
    به افتخار ياشار!!!
    ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٥  

    فخر دو عالم و خدای سخت (و گاهی هم نرم )افزار ايران ، متخصص ترکوندن در کنکور و درو کردن رتبه های تک رقمی( با تقريب خوبی به يک )آن که هيچ گاه نتوانست عظمت AFT را بپذيرد، با اخلاق ترين پسر دانشکده و رفيق فابريک من ، حضرت ياشار عسگريه به دنيای مجازی عنايت فرموده و  وبلاگيده اند.

    اين افتخار را به ابنای بشر تبريک می گويم و ايزد بخشايشگر را از بابت آن سپاسگزارم.

    پی نوشت : قبلاً ها هميشه می گفتيم من و ياشار اين طوری!!!! حالا معلوم نيست اين ياس تو وبلاگ آقا ياشار کيه؟؟؟؟ باز هم ثابت شد که فقط و فقط و فقط و باز هم فقط علی اين طوری


    کلمات کلیدی:
    از قضا سركنگبين صفرا فزود
    ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳۸٥  
    من کلاْ آدم بدشانسی نيستم. نمی گم خيلی خوش شانسم ها. ولی بدشانسم نيستم. اما نمی دونم چی شده همين طور داره پشت سر هم برام مياد!!! اون از گندی که DHL با همكاری پست زد. اين هم از گرفتاری جديد! دستم وبال گردنم شد!!!بله مچ دست چپم شكست.خدا بقيه اش رو به خير كنه!

    تا تشريح بلا های آتي!!
    کلمات کلیدی:
    اي امان از DHL
    ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥  
    اين جور كه بوش مياد اين DHL احمق ما رو بدبخت كرد رفت پي كارش! فكر كن وقتي يكشنبه 21 ام ظهر رفتم پيششون مي گن با سرويس express تا 48 ساعت!!!!! مي رسونيم . نتيجه ي كار عاليشونم اين نامه اي كه بهم ميل شده :
    Bonjour,

    Nous vous informons que votre dossier de candidature qui concerne

    le Master Sciences et Technologies niveau 1 Mention Informatique,

    pour l'année universitaire 2006/2007,

    a été reçu dans nos services le 29/05/2006.

    Cordialement,
    UPMC

    واقعاً دستشون درد نكنه. دنيا رو رو سر ما خراب كردن. واقعاً كه خيلي هنر مي خواد كه يك نامه رو از تهران تا پاريس 8 روز طول بدي تا ببري . اونوقت اسم خودتم بذاري DHL .فكر كنم با شتر زودتر مي رسيد ! خلاصه كه به همين راحتي ما رو در خطر حذف از مرحله ي گروهي!!! انداختند.

    کلمات کلیدی:
    برای شاهين
    ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٥  

    شاهين رفت کانادا.خوش با حالش. دست راستشم زير سر اونايی که طالب کانادا هستند. ما که نعوذ بالله از اين خيالات نداريم.

     ديروز با ياشار رفتيم در خونش که ببينيمش . کی می دونه چند وقت طول می کشه دوباره همديگر رو ببينيم . ای ی ی ی. به ياد معارف ۲ .به ياد کلاس ريز. به ياد z80 simulator به ياد روباتی که ساختيم. به ياد مهندسی اينترنت. به ياد اون موقع که معبد رفتيم .به ياد سعد آباد!!! به ياد ...

     خلاصه شاهين اميدوارم ما رو از ياد نبری ها!

    پی نوشت : در ضمن کانادا که سهله مريخ هم بری يادم می مونه که دو تا شام به من بدهکاری! 

     


    کلمات کلیدی:
    بدانی قدر و بر هیچش نبازی
    ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥  

    در امواج سند

    1

    به مغرب ، سینه مالان قرص خورشید               نهان می گشت پشت کوهساران

    فرو پاشيد گردي زعفران رنگ                                    به روي نيزه ها و نيزه داران

    زهر سو بر سواری غلط می خورد                   تن سنگین اسبی تیر خورده

    به زیر باره  می نالید ازدرد                                     سوار زخمدار نیم مرده

    زسم اسب مي چرخید برخاک                              به سان گوی خون آلود ، سرها

    ز برق تیغ می افتاد دردشت                                   پیاپی دستها دور ازسپرها

    میان گردهای تیره چون میغ                          زبانهای سنانها برق می زد

    لب شمشیرهای زندگی سوز                 سران را بوسه ها بر فرق می زد

    نهان می گشت روی روشن روز                      به زیر دامن شب درسیاهی

    درآن تاریک شب می گشت پنهان                      فروغ خرگه خوارزمشاهی

    دل خوارزمشه یک لمحه لرزید                          که دید آن آفتاب بخت ، خفته

    ز دست ترکتازیهای ایام                          به آبسکون شهی بی تخت ، خفته 

    اگر یک لحظه امشب دیر جنبید                     سپیده دم جهان درخون نشیند

    به آتشهای ترک و خون تازیک                            ز رود سند تا جیحون نشیند

    به خوناب شفق دردامن شام                     به خون آلوده ایران کهن دید

    درآن دریای خون ، درقرص خورشید                 غروب آفتاب خویشتن دید

    به پشت پرده شب دید پنهان                              زنی چون آفتاب عالم افروز

    اسير دست غولان گشته فردا                         چو مهر آيد برون از پرده ي روز  

    به چشمش ماده آهویی گذر کرد                     اسیر و خسته و افتان و خیزان

    پریشان حال ، آهو بچه ای چند                         سوی مادردوان وز وی گریزان

    چه اندیشید آن دم ، کس ندانست               که مژگانش به خون دیده تر شد

    چو آتش درسپاه دشمن افتاد                      ز آتش هم کمی سوزنده تر شد

    زبان نیزه اش در یاد خوارزم                         زبان آتشی در دشمن انداخت

    خم تیغش به یاد ابروی دوست              به هر جنبش سری بر دامن انداخت

    چو لختی درسپاه دشمنان ریخت            از آن شمشیر سوزان ، آتش تیز

    خروش از لشکر انبوه برخاست                     که از این آتش سوزنده پرهیز

    درآن باران تیر و برق پولاد                        میان شام رستاخیز می گشت

    درآن دریای خون دردشت تاریک                  به دنبال سر چنگیز می گشت

    بدان شمشیر تیز عافیت سوز                       در آن انبوه ، کار مرگ می کرد

    ولی چندان که برگ از شاخه می ریخت           دو چندان می شکفت و برگ می کرد

    سر انجام آن دو بازوی هنرمند                         زکشتن خسته شد وز کار واماند

    چو آگه شد که دشمن خیمه اش جست           پشیمان شد که لختی ناروا ماند

    عنان باد پای خسته پیچید                          چو برق و باد ، زی خرگاه آمد

    دوید از خیمه خورشیدی به صحرا              که گفتندش سواران شاه آمد

                                                  2

    میان موج می رقصید درآب                         به رقص مرگ ، اخترهای انبوه

    به رود سند می غلطید برهم                      ز امواج گران کوه از پی کوه

    خروشان ، ژرف ، بی پهنا ، کف آلود             دل شب می درید و پیش می رفت

    از این سد روان در دیده شاه                       ز هر موجی هزاران نیش می رفت

    نهاده دست بر گیسوی آن سرو                   بر این دریای غم نظاره می کرد

    بدو میگفت اگر زنجیر بودی                         ترا شمشیرم امشب پاره می کرد

    گرت سنگین دلی ، ای نرم دل آب !              رسید آنجا که بر من راه بندی

    بترس آخر ز نفرینهای ایام                           که ره بر این زن چون ماه بندی !

    ز رخسارش فرو می ریخت اشکی                     بنای زندگی بر آب می دید

    در آن سیماب گون امواج لرزان                      خیال تازه ای درخواب می دید

    اگر امشب زنان و کودکان را                         ز بیم نام بد درآب ریزم

    چو فردا جنگ بر کامم نگردید                       توانم کز ره دریا گریزم

    به یاری خواهم از آن سوی دریا                           سوارانی زره پوش و کمانگیر

    دمار از جان غولان کشم سخت                    بسوزم خانمانهاشان به شمشیر

    شبی آمد که می باید فدا کرد                      به راه مملکت فرزند و زن را

    به پیش دشمنان استاد و جنگید                   رهاند از بند اهریمن وطن را

    دراین اندیشه ها می سوخت چون شمع            که گرد آلود پیدا شد سواری

    به پیش پادشه افتاد بر خاک                        شهنشه گفت : آمد ؟ گفت آری

    پس آنگه کودکان را یک به یک خواست          نگاهی خشم آگین در هوا کرد

    به آ بدیده اول دادشان غسل                       سپس در دامن دریا رها کرد !

    بگیر ای موج سنگین کف آلود                      ز هم وا کن دهان خشم ، وا کن

    بخور ای اژدهای زندگی خوار                      دوا کن درد بی درمان ، دوا کن !

    زنان چون کودکان در آب دیدند                       چو موی خویشتن درتاب رفتند

    وز آن درد گران ، بی گفته شاه                    چو ماهی دردهان آب رفتند

    شهنشه لمحه ای بر  آبها دید                     شکنج گیسوان تاب داده

    چه کرد از آن سپس ، تاریخ داند                    به دنبال گل بر آب داده !

    شبی را تا شبی با لشکری خرد                 زتن ها سر ، ز سرها خود افکند

    چو لشکر گرد بر گردش گرفتند                    چو کشتی بادپا در رود افکند !

    چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار                   از آن دریای بی پایاب ، آسان

    به فرزندان و یاران گفت چنگیز                     که گر فرزند باید ، باید این سان !

                                                 3                                                         

    بلی ، آنان که از این پیش بودند                 چنین بستند راه ترک و تازی

    از آن این داستان گفتم که امروز                 بدانی قدر و بر هیچش نبازی

    به پاس هر وجب خاکی از این ملک            چه بسیار ست ، آنسرها که رفته !

    زمستی بر سر هر قطعه زین خاک                    خدا داند چه افسرها که رفته !

                                                      (مهدی حمیدی شیرازی ، پس از یک سال )


    کلمات کلیدی:
    D'amour ou D'amitié
    ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳۸٥  

    Celine Dion - Album : On Ne Change Pas

    by Eddy Marnay/ Rolland Vincent/ Jean-Pierre Lang

    Il pense a moi, je le vois je le sens je le sais
    Et son sourire me ment pas quand il vient me chercher
    Il aime bien me parler des choses qu'il a vues
    Du chemin qu'il a fait et de tous ses projets

    Je crois pourtant qu'il est seul et qu'il voit d'autres filles
    Je ne sais pas ce qu'elles veulent ni les phrases qu'il dit
    Je ne sais pas ou je suis quelque part dans sa vie
    Si je compte aujourd'hui plus qu'une autre pour lui

    Il est si pres de moi pourtant je ne sais pas comment l'aimer
    Lui seul peut decider qu'on se parle d'amour ou d'amitie
    Moi je l'aime et je peux lui offrir ma vie
    Meme s'il ne veut pas de ma vie

    Je reve de ses bras oui mais je ne sais pas comment l'aimer
    Il a l'air d'hesiter entre une histoire d'amour ou d'amitie
    Et je suis comme une ile en plein ocean
    On dirait que mon coeur est trop grand

    Rien a lui dire il sait bien que j'ai tout a donner
    Rien qu'a sourire a l'attendre a vouloir le gagner
    Mais qu'elles sont tristes les nuits le temps me parait long
    Et je n'ai pas appris a me passer de lui

    Il est si pres de moi pourtant je ne sais pas comment l'aimer
    Lui seul peut decider qu'on se parle d'amour ou d'amitie
    Moi je l'aime et je peux lui offrir ma vie
    Meme s'il ne veut pas de ma vie

    Je reve de ses bras oui mais je ne sais pas comment l'aimer
    Il a l'air d'hesiter entre une histoire d'amour ou d'amitie
    Et je suis comme une ile en plein ocean
    On dirait que mon coeur est trop grand

     


    کلمات کلیدی:
    سردار فاتح در دادگاه فرمايش درکردند!!!!
    ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۸٥  

    "قاضی از صدام حسين خواست که رو به حضار و پشت به جايگاه قاضی بنشيند و او در پاسخ گفت: "ما در بهشتيم و آنهايی که به ما دستور می دادند اين طوری بنشينيم در جهنمند، عربها و کردها اين طوری نمی نشينند، فکر کنم رسم فارسهاست که اين طوری بنشينند، آنها هميشه همه کارهايشان طور ديگری است...." بی بی سی

    همين مونده بود که اين سگ کثيف جانی بخواد راجه به فارس ها و فرهنگشون حرف بزنه!!!من مرده ی اصالت و فرهنگ خودشونم!!! سردار بزرگ عرب ( به قول خود مشنگش! ) که زمانی از ترس اسم ژاندارم منطقه به خودش پوشک می بست بعد از فضاحتی که در خوزستان و کويت نصيبش شد هنوزم اسکيزوفرنيش خوب نشده. همون بهتر که ناجی قوم عرب(بازم به قول خودش!!! ما رو متهم به نژادپرستی نکنيد ها) تو اين سيرکی که براش راه انداختن دم تکون بده و عو عو بکنه!!! شايد يک کم از عقده اش نسبت به ايرانی کم بشه و جايگاه خودشو کم کم درک کنه.

    پی نوشت : همه می دونن که من عادت ندارم بددهنی کنم . در اين پست هم منظورم از سگ کثيف توهين کردن به اين مخلوق نبود بلکه سعی در توصيف صدام بود.

    ( اون قدر باهوش هستيد که بدونيد مخلوق در عبارت بالا به صدام بر نمی گرده بلکه به سگ بر می گرده )


    کلمات کلیدی:
    نوروز مبارک!
    ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ فروردین ۱۳۸٥  

    سال نو مبارک. به اميد اين که سال ۸۵ بهتر از ۸۴ باشه چون فکرشو که می کنم می بينم شايد نتونم بگم سال۸۴ سال  بدی برای من بود ( چون من از اون دنيا به اين دنيا برگشتم!! و هزار تا چيز مثبت ديگه)  اما در مجموع بايد روراست بود که خيلی هم سال جالبی نبود. 

    بايد منتظر موند و ديد آيا آخر ۸۵ بايد رحمت فرستاد به سال ۸۴ يا نه؟؟ من که ترجيح می دم بگم صد سال به اين سال ها و اميدوار باشم. 

    پس صد سال به اين سال ها و زنده باد ۱۳۸۵ خورشيدی .

    خوش باشيد.


    کلمات کلیدی:
    حيف شد.
    ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٤  

     موقعی که بايد راجع به يک موضوع بد حرف بزنم يا بنويسم حسابی الکن می شم.

    فقط می تونم بگم فربد حيف شد. خدا رحمتش کنه.

     


    کلمات کلیدی:
    بی خبری و برف و تبريکات!
    ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٤  

    اين شعر رو تو دفتر يک نفر ديدم . فکر کنم از خيام باشه:

     

      دانی که سپیده دم خروس سحری      هر لحظه چرا همین کند نوحه گری

      یعنی که نمودند در آیینه صبح           کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

     

    حالا حکايت منه !

     

    راستی فکر می کنين اين عکس چيه؟؟؟

     

    خب اين البته نه عکس آسمان در شبه نه يک رصد از کهکشان راه شيريه!! بلکه برفيه که داره در تهران مياد. البته من به اندازه ی شيدا به عکاسی وارد نيستم ولی به نظرم اونقد قشنگ اومد که چند تا عکس گرفتم . اونم از پنجره ی اتاقم!!

     

    به هر حال اين چند ساله من اونقد برف نديده شده ام که از ديدن اين برف به اين کمی اونقد به وجد بيام که بيام و به خودم اين همه فشار بيارم و پست بنويسم!

    به فری عزيز هم که سوليست کنسرت موزيک کلاسيک فجر شده هم تبريک می گم و براش در تمامی موارد  آرزوی موفقيت می کنم. گرچه فری اونقد تو کارش خبره هست که احتياجی به ابراز اميدواری امثال من نداره.

     

    پی نوشت:

     ۱- سوال:اين سوليست يعنی چه؟؟؟

    ج ۱ : از ريشه ی کلمه ی  seul که در لاتين ، فرانسوی و اسپانيايی به معنای تک آمده است و در موسيقی به تکنواز گفته می شود.   

     

    ج۲ : يعنی آخرش! يعنی اين خيلی خوب هستَ!

     

    ۲- اين هايی هم که از دماغ فيل افتادن و فکر می کنن برره ديدن بی کلاسیه ، هر چی فحش داند خودشونن.

     

    با احترام.AFT

     

     

     


    کلمات کلیدی:
    شبی برای طلوع مهرپرستی
    ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٤  

     شب يلدا به يادآورنده ی مهر ، مهربانی و مهر پرستی خجسته باد. 

    سعی کنيم به همه با پيش فرض مهرنگاه کنيم نه با پيش داوری خصمانه.


    کلمات کلیدی:
    کر ها بشنوند! کورها بخوانند!
    ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٤  

     

    همه روزه روزه بودن همه شب نماز کردن              همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن
    شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن               ز  وجود  بی  نيازش  طلب  نياز   کردن
    به مساجد و معابد   همه اعتکاف بستن               ز  مناهی و  ملاهی  همه  احتراز کردن
    ز مدينه تا به کعبه    سر و پا برهنه رفتن               دو لب از برای لبيک  به  وظيفه باز کردن
    به خدا که هيچ يک   را   ثمر آنقدر نباشد              که به روی نا اميدی در بسته  باز  کردن 
      شيخ بهايی


    کلمات کلیدی:
    پیامبر کفر گوی
    ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٤  

    اول يک توضيح بدم : من اين مطلبو به علت اينکه صرفاْ به نظرم قشنگ بود اين جا نوشتم . به طرفدار های نيچه هم بگم من کلاْ قصدی در تاييد يا تکذيب افکار اون ندارم( سوادشم ندارم  ). من کلاً هيچ چيز رو نه تاييد می کنم نه تکذيب!!( اين همه چرنديات اول کاری به هم بافتم که اگه جايی از متن به مذاق کسی خوش نيومد حداقل فحششو به من نده!! )

    "فیلسوفها تنها ترین آدمهای دنیا هستند. دائماً به مسائلی فکر میکنند که مسأله مردم نیست. به مسائلی که ابدی و ازلی است. زندگی خودشان را دارند. برای همین چون چند نفری جایی گرد میآیند، شروع به بحث و جار و جنجال میکنند. به خصوص اگر بحث به نیچه بکشد که همیشه بحث انگیز بوده است. همیشه عده ای او را فیلسوف، جمعی هم شاعر و بعضی هم دیوانه دانسته اند.

    هیچ کدام قادر به قانع کردن یکدیگر نیستند. انگار هر سه باید باشند. انگار هر سه جزء نیچه است. در مشهورترین عبارت نیچه هم هر سه این حالات دیده میشود. منظور آن عبارت وحشتناک است که گفت: «خداوند مرده است.»

    هیچ زبانی بی لکنت این خبر را نگفت. و هر گوشی که شنید با وحشت شنید. این طور دهان به دهان گفت. زاهدی که عمری با وسوسه های لذت جنگیده بود، به محض اینکه سر از سجاده برداشت، خبر وحشتناک را شنید. بهت زده شد. بعد ناگهان ناامید و مویه کنان گفت: «همه زهدم هدر شد. چه کسی پاداشم را میدهد؟»

    مسیحی مؤمنی از مردم به غاری دور فرار میکرد و فریاد میزد: «بشر ملعون است. اوّل پسرش را به صلیب کشیدند. حالا خودش را کشتند.»

    باستان شناس پیری گفت: «بی خدا نمیتوان زیست. باید خدایان یونان را زنده کرد.»

    گناهکار شرمنده ای در خفا تلخ میگریست: «از من ناراضی رفت.»

    عارف سالخورده ای از درون میلرزید: «دوستی با قدرت مطلق آرامش بخش بود.»

    ستم دیده ای به جنون افتاده بود. فریاد میزد: «ستمکاران! آسوده باشید!»

    شاعری گفت: «تا خدا بود، همه غمها رنگ سبزی داشت.»

    حکیمی گفت: «جهان با مرگ خدا، بی عدل خواهد شد.»

    پوچ گرایی از فرصت استفاده کرد: «اگر جهان تاکنون پوچ نبوده، من بعد که خواهد بود!»

    کشیش ترس خورده، باد عبایش را انداخت. فریاد زد: «ایمان خود را گم نکنید. خداوند جانشین دارد. پسر دارد. مسیح را فراموش نکنید. او در آسمان هاست. او شما را فراموش نمیکند.»

    مرد برهمایی رفته بود تا با کمونیست ها در سوگ بنشیند. همان جا گفت: «در مرگ خدا هیچ کس مانند کمونیست ها نگریست. چون فرزندان ناخلف هستند که فقط پس از مرگ پدر قدرش را میدانند. آن که به دنبال زیبایی و عدل مطلق است، بی عشق به خدا نیست.»

    تاریخ نویسی گفت: «خداکشی رسم دیرینه بشر است. خدایان یونان، روم، هند، همه به دست بشر کشته شده اند.»

    دانشمندی پاسخ داد: «امّا بشر همواره خدایان بهتری هم ساخته. باید خدای نویی بسازیم.»

    صدای فریادها بلند شد: «بشر خودش خدای خودش بشود.»

    پیری گفت: «برای همین هم خدا را کشتید. خواستید جانشین و وارث او شوید.»

    فیلسوفی گفت: «این قتل، پایان کار قاتل است. بشر قصاص میبیند.»

    درویشی فریاد زد: «به هوش باشید. صنعت و دنیای جدید است، ثروت و پول است که خدا را کشت. ما را هم میکشد. فقط به هوش باشید!»

    عالم غربی گفت: «حالا که خدا مرد، چه کسی ما را پس از مرگ زنده میکند؟»

    مردی که ماه های آخر حیات را میگذراند، از تمنای کهن بشر گفت: «حالا که خدا نیست، باید خودمان بهشت را پیدا کنیم. باید هرچه زودتر بهشت را بیابیم تا جاودان بمانیم.»

    جوانی شوق زده گفت: «چیزی را که حضرت آدم از کف داد، شاید ما دوباره به کف آوریم.»

    دیگری گفت: «خواستن توانستن است.»

    این بار نوبت عاقل مردی بود: «از همان جایی که آدم از بهشت به زمین افتاد، لابد از همان جا هم میشود به بهشت رفت. باید همه جا را گشت.»

    پا به پا دور جهان و به دورترین نقطه یک جنگل بکر رفتند. خبر یافتند پسرک هفت ساله ای هست که به همه چیز معرفت دارد، و هزاره هاست همان طور هفت ساله مانده. با خود گفتند: «لابد از درخت ممنوعه خورده است.»

    بارقه ای از امید به دلشان افتاد. دیگر آن خبر وحشتناک را وحشتناک نمیدانستند. سنگ نوشته های مقدس را که از آغاز خلقت خبر میداد، دوباره تفسیر کردند که وقتی حوا دندانی به سیب ممنوعه زد و بعد آدم دندانی دیگر زد، لابد بقیه میوه بهشتی در دستشان بود که به عقوبت، هبوط کردند. پشت دست میگزیدند که چطور متوجه حقیقتی به این روشنی نشده بودند و میگفتند: «شاید این پسر بعدها در زمین از همین سیب خوده است.»

    بعضی دیگر تأکید کردند: «با دو باری که سیب را به دندان کردند که سیب تمام نمیشود. آن هم سیب بهشتی که لابد بزرگ است. پس بقیه داشت.»

    آنان که سخت گیرتر بودند گفتند: «احتمالاً تخم آن میوۀ بهشتی به زمین شده و بار داده و پسرک از همین بار خورده است.»

    از ته دل امیدوار یکدیگر را بشارت میدادند: «ممکن است درخت بهشتی یا تخم آن هنوز باقی باشد.»

    اکنون خداوند را شماتت میکردند که تا زنده بود، چشمهایشان را به حقایقی از این دست بسته بود. مظلومیتی در خود حس کردند. مطمئن بودند رازهای تازه ای را خواهند گشود. امیدهایشان دور از دست رس نبود. عهد بستند با هم مهربان باشند. آنان که نازک دل تر بودند به گریه افتادند.

    در جنگل سبز باستانی، جماعت وار و یگانه پیش رفتند. امّا به دل منفرد بودند، هرکس بهشت و حیات جاودان را نصیبه خود میخواست. چنین، در پی پیرمرد هفت ساله و درخت بهشتی تا به جایی رفتند که نام هیچ یک از درختهایش را نمیدانستند. ساقه هایشان سبز بود و در مه غلیظ کمرنگ میزد. جلوتر که رفتند دیگر جایی را نمیدیدند. یک سفیدی مه رنگ مطلق بود و درختهای خاکستری اطراف بیشتر لمث میشدند تا گوشهایشان نجواهایی شنید که سرد بود. لرزیدند. معلوم نبود از پیرمرد هفت ساله یا از دیگری است.

    با شنیدن نام «نیچه» گوش هایشان تیزتر شد. امّا چون بقیه کلام را شنیدند چنان بی تاب شدند که خواستند به فرار برگردند و در مه گم شدند.

    فقط یکی ماند تا به آدمیان بگوید.

    صدای حزن انگیز و نرمی بود که سرد بود و بوی کاجهای پیر میداد. میگفت: «نیچه پیامبر کفر گوی ما بود. او را جادوی کلام دادیم تا دروغ هایش را باور کنید و فرمانش دادیم تا خبر مرگ ما را بدهد. میخواستیم دوستان و دشمنان خود را بشناسیم... شناختیم... شناختیم.» "

    نوشته ی اردلان عطاپور

     برگرفته از سايت

    http://www.chieftaha.netfirms.com/Book_PeymbarKofrGoo.htm


    کلمات کلیدی:
    ۲ و ۳ مهر در دانشکده چه گذشت؟
    ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٤  

    فکرشو بکن ،وقتی می بينی از ۴ ماه قبل از تابستون تا مهر ،فکر و ذکرت پروژه بوده و سعی کردی يک مطلب نو به اين محيط مثلا علمی بياری ،اون وقت استادی که قراره برای داوری بياد در يک چرخش ۱۸۰ درجه ای ناگهانی ميلش نمی کشه بياد و تو ،جلوی تمامی دوستات و بچه های دانشکده که کلی مرام گذاشتند ،از ۸ صبح تا ۴ عصر مونده اند که دفاع تو رو ببينند ضايع ميشی ، اون وقته که به خودت ميگی حيف از من! و از ناراحتی رنگت مثل شاتوت ميشه . طوری که استاد راهنمات هم می فهمه و مياد ازت دلجويی می کنه!

    پروژه را ۳ مهر دفاع کرديم و تقريباْ تموم شد .از همه ی کسانی که اومده بودند و همچنين عزيزانی که به فکر ما بودند تشکر می کنم. رضا باقری عزيز هم که جای خودش رو داره . همه ميدونن( اگه نمی دونن همين جا بدونن!! ) که رضا استاد من است و هيچ وقت نه من نه فری و نه بقيه محبت هاشو يادمون نميره.

    توضيح :رضا باقری خيلی بيشتر از اين حرف ها ارزش داره منتها من همين قدر نوشتم چون:

    · من کلا تو تعريف کردن الکن هستم!!

    · من خوب نمی تونم منظورمو بگم!!( اگه فرقشو با مورد بالايی بگين يک سمند برنده می شين! )

    · من کلا تو نوشتن تنبلم وگرنه دوستان می دونن که من رضا رو چه قدر دوست دارم

    پيوست :  می دونم که همه درک می کنند که من در نوشتن اين مطلب تاخير نداشتم و تازه کلی به خودم فشار آوردم که به اين زودی آپ کردم! اونم به خاطر اينکه رضا جان کامنت گذاشته بود


    کلمات کلیدی:
    روز داوری
    ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٤  

    و بدين سان مقرر شد که در روز دوم ماه مهر سال ۱۳۸۴ خورشيدی ، ساعت ۱۵ ،در دانشکده ی کامپيوتر دانشگاه علم و صنعت ايران ،اين افتخار به کل گيتی داده بشود تا نظاره گر کار گروه ما{ در مورد توزيع اتوماتيک کد در بستر شبکه در محيط NET. }باشد . باشد تا جهانيان ستايشگر انديشه ی ما باشند!

    ترجمه ی فارسی: ساعت ۱۵ روز دوم مهر  توی دانشکده دفاع گروه ما در مورد REMOTING است . اگر بياييد خوشحال می شويم!

    پيوست : بی خودی فحش نديد که اين چقدر پررو ه که اين طوری خودشو تحويل ميگيره ها!!  به چند دليل :

    ۱- اين جوری نوشتم که حماسی باشه!!

    ۲- اين جوری نوشتم که جذاب باشه و تا آخر بخونين!

    ۳- پروژه ی ما واقعاً ارزش همين حرف ها رو داره!

    ۴- من از اون چيزی که شما فکر می کنيد هم پرروتر هستم!!

     

    نتيجه گيری اخلاقی : اگه شنبه از پروژه مان ايراد بگيرند يا قبولش نکنن ، من بايد در اين وبلاگو تخته کنم و خودم برم يک جا گم و گور شم!! پس برای ما آرزوی موفقيت کنيد لطفاً!!!!


    کلمات کلیدی:
    مدتی اين مثنوی تاخير شد , مهلتی بايست تا...
    ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳۸٤  

    اين چند وقته بد جور سرم شلوغ بود!! اصلا فرصت نداشتم بشينم پای کامپيوتر چه برسه به اين که بيام  مطلب بنويسم. حتی نرسيدم بيام اين جا يک سر بزنم.

     ديروز تازه يک کم وقت پيدا کردم بيام وب گردی کنم.برای رعايت کردن عدالت !!! اول از سايت های دوستان شروع کردم. شيدا که جديدا تو خط business افتاده و تبليغ می زنه و کارهای دلاری انجام می ده  و فری(به کسر ف!!!) هم فعلا مثه اين که وبلاگو تحريم کرده(چون مشغول پول پارو کردنه). بعد سرانجام اومدم سراغ AFT . ديدم که خدايگان مهر به سر ما منت گذاشته و به وبلاگ ما سر زده که بسيار مايه ی مسرت و فخر ما شد. به خودم گفتم هم اين متن رو بنويسم و هم اين که يک لينک جالب رو(که برای خيلی از دوستان فرستاده بودم) اين جا بگذارم تا بقيه هم ببيننش!

    http://www.logogle.com/ggl.php?hl=ja&lo=Ali%20Fakeri

    توضيح اين که اين لينک يک سايت شبيه گوگل براتون مياره که به جای لوگوی گوگل اسم شما را در استيل لوگوی گوگل می نويسه به شرطی که در اين لينک در جلوی پارامتر lo اسم مورد نظرتونو بزنين.

    خوش باشيد!

     


    کلمات کلیدی:
    معجزه شد!
    ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٤  

    چهارشنبه روشن شد که در جهان واقعی هم معجزه می تونه اتفاق بيفته ! گاهی که اميدت از همه جا بريده شده و کار رو تموم شده می دونی ، دست جادويی همون که بهش ايمان داری مياد و بهت کمک می کنه!

    (با تشکر از شاهين برای اشتياقش!)


    کلمات کلیدی:
    جادو
    ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ تیر ۱۳۸٤  

    آيا فردا معجزه ای اتفاق می افته؟ يادمه يک فيلم رو که می گفت :" جادو در دنيای واقعی اتفاق نمی افته . معجزه فقط مال قصه های بچه هاس ." اميدوارم که حداقل فردا اين قاعده نقض بشه و بتونم بنويسم معجزه اتفاق افتاد .بعضی مواقع هست که فقط اعتقاد به اين که يکی از اون بالا هواتو داره می تونه بهت کمک کنه تا زير بار استرس له نشی.


    کلمات کلیدی:
    ردپای شيطان
    ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٤  

    من نه منفی بين هستم ،نه اينکه بلدم فلسفه‌ به هم ببافم؛ ولی اون قدر وخامت تو اوضاع ديدم که گفتم يک کم اين جا بنويسم . زياد هم جدی نگيريد ها!! فقط گهگاهی يک نگاه توی آينه بکنيد!

    دنبال اين بودم که ببينم چرا همه ی ما اين طوری شده ايم؟  تمام کارهايی که همه شعار می دهند که بد است و گناه است و از اين حرف ها ... را همگی به اتفاق!! انجام می دهند. متعجبم که همه با انجام اين کار ها احساس پيروزی و مسرت هم می کنند! کلاه برداری‌، حسادت و دروغ که به صورت عادت در آمده است. همه عادت کرده اند اگر فرصتی پیش آمد سر آن يکی کلاه بگذلرند ؛چه می دانم . زيرآب هم را بزنند .خدا نکنه يکی موفقيتی بدست بيارد که بقيه از حسادت کبود بشوند! من اصولا بدبين نيستم ، اما متاسفام که بگم که اين ها واقعا کم کم داره به يک اصل تبديل می شود. موقعی که می بينم همه چقدر راحت دروغ می گويند و به قولی ، بعضی ها اگه از صبح تا شب ۱۰۰ تا خالی نبندند نميتونند بخوابند؛ و وقتی می بينم که در اين چنين محيطی من هم بايد مثل اون ها رفتار کنم ،‌حالم به هم می خوره. يعنی واقعاً همه جای دنيا اين جوريه؟؟ شايد اين را بشه رخنه ی شيطان تو زندگی مان بدونيم ، ولی اگر واقعاً ردپای اين شيطان را تعقيب کنيم به يک آينه می رسيم که فقط و فقط خودمون رو توش می بينيم.


    کلمات کلیدی:
    اولين برخورد موزيکال!!
    ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٤  

    Dany Brillant

    J'aime la musique

    j'aime la musique, oui c'est magnifique
    toute la journée, je ne pense qu'à ça
    j'aime la musique, pour moi c'est magique
    et quand elle est là, j'ai le cœur qui bat
    elle me donne l'espoir
    quand mon cœur est noir
    elle me donne tant de joie
    que je ne pourrais jamais vivre sans elle

    j'aime la musique, oui c'est magnifique
    elle a ce parfum que je connais bien
    et lorsque ça chauffe, ce n'est qu'une ébauche
    d'un monde lointain qui serait demain

    elle m'offre le rêve
    qui manque à mes rêves
    elle me donne envie d'aimer
    et de tout partager avec toi

    j'ai cherché pendant des années
    cette chansons qui me tourmentait
    aujourd'hui je l'ai trouvée
    oui c'est vrai, je l'ai trouvée

    écoute cette musique, elle est pleine de rythmes
    je l'ai faite pour toi et un peu pour moi
    pour que tu comprennes que celle que j'aime
    fait battre mon cœur sur ce rythme là

    c'est un grand mystère
    tout ce qu'elle peut faire
    elle m'emmène tout là-bas
    loin du monde un peu froid
    et j'aime ça

    mais je sais qu'un beau jour viendra
    où nous serons qu'elle et moi
    et elle me révélera des chansons, des refrains

    elle me donne tant de joie
    que je ne pourrais jamais vivre sans ça

    http://www.paroles.net/chansons/16318.htm


    کلمات کلیدی:
    درباره ی اعضای افتخاری خانواده!!
    ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٤  

    اين متن رو تو قسمت داستانک همشهری به قلم مصطفی چترچی خواندم . چون شرح حال خودم بود به نقل مضمون اينجا آوردمش:

    «خيلی مودب بود و تقدم در سلام از ويژگی هايش بود . همه دوستش داشتند. اما ديروز که ديدمش از سلام خبری نبود و همين جور با چشم های گردش زل زده بود به من .

    اما وقتی ظرف خالی تخمه آفتابگردانش را پر کردم طوطی خوش زبان دوباره خوش اخلاق شد و هر طرف که مرا می ديد مدام سلام سلام می کرد  .»


    کلمات کلیدی:
     
    ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٤  


    مرگ از زندگي پرسيد: آن چيست كه باعث می شه تو شيرين و من تلخ جلوه كنم؟ زندگی لبخندی زد و گفت دروغهايی كه در من هست و حقيقتی كه تو در وجود داری!(وبلاگ سکوت و شب)


    کلمات کلیدی:
    خليج فارس
    ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ آذر ۱۳۸۳  

     

    ز شير شتر خوردن و سوسمار

    عرب را بدان جا رسيده است کار

    که تاج کيانی کند آرزو

    تفو باد بر اين چرخ گردون‌‌ تفو

    http://www.persianblog.ir/persiangulf.asp

    http://arabian-gulf.info/

     

     

     

     


    کلمات کلیدی:
     
    ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۳  

     

    اسرار ازل را نه تو دانی و نه من

      اين راز نهفته نه تو خوانی و نه من

      هست در پس پرده گفتگوی من و تو

      چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من

    *************************************

    می خوردن و شاد بودن آيين منست

    فارغ بودن ز کفر و دین؛ دین منست

    گفتم به عروس دهر کابین تو چیست

    گفتــا دل خـرم  تـو کابین  مـن  است

     

    *************************************

     

    شیخی  به  زنی فاحشه گفتا مستی

    هر لحظه به دام دگری  پــا  بستی

    گفتا شیخا هر آن چه  گویی  هستم

    آیا تو چنان  که  می  نمایی  هستی

     


    کلمات کلیدی:
     
    ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۳  

    ماجراي آقاي بدجنس و آقاي جنجالي
    از:هينرش هانوفر
    ترجمه: فرهاد سلمانیان
    در زمان هاي قديم درخت سيبي وجود داشت كه درست در حد فاصل بين دو باغ قرار گرفته بود. يكي ازاين باغها متعلق به آقاي بدجنس بود وديگري به آقاي جنجالي تعلق داشت.
    در ماه اكتبر كه سيبهاي درخت كاملاً رسيده بود، يك شب آقاي بد جنس نردبا نش را از زيرزمين خا نه بيرون آورد، مخفيا نه وآهسته از درخت بالا رفت و تمام سيب ها را چيد.
    روز بعد وقتي آقاي جنجا لي مي خواست سيب ها را بچيند، حتي يك دانه سيب هم روي آن نبود. او عصبا ني شد و با خودش گفت:‹‹ صبر كن بدجنس! تلافي اش را سرت در مي آورم.›› سال بعد آقاي جنجالي زودتر دست بكار شد و در ماه سپتامبر، وقتي سيب ها هنوز كامل نرسيده بودند، آنها را چيد. آقاي بد جنس با خودش گفت:‹‹ صبركن جنجا لي! تلافي اش را سرت در مي آورم.››
    سال بعد آقاي بد جنس زودتر دست بكار شد و سيب ها را در ماه آگوست، وقتي هنوز خيلي كال و نارس بودند، چيد. وقتي آقاي جنجا لي متوجه اين موضوع شد با خودش گفت:‹‹ صبر كن بدجنس! تلافي اش را سرت در مي آورم.››
    سال بعد آقاي جنجا لي زودتر دست بكار شد و سيب ها را در ماه ژولاي، وقتي هنوز خيلي خيلي كوچك بودند،چيد.وقتي آقاي بد جنس متوجه اين موضوع شد، با خودش گفت:‹‹ صبر كن جنجا لي!تلافي اش را سرت در مي آورم.››
    سال بعد آقاي بد جنس زودتر دست بكار شد و سيب ها را در ماه ژوئن،وقتي هنوز فقط به اندازه ي يك كشمش بودند،از درخت چيد. وقتي آقاي جنجا لي متوجه اين موضوع شد، با خودش گفت: ‹‹صبر كن بدجنس! تلافي اش را سرت در مي آورم.››
    سال بعد آقاي جنجا لي زودتر دست بكار شد و همه ي شكوفه هاي سيب را در ماه مه كند، طوري كه ديگر درخت اصلاً ميوه نداد. وقتي آقاي بد جنس متوجه اين موضوع شد با خودش گفت:‹‹صبر كن جنجا لي! تلافي اش را سرت در مي آورم.››
    سال بعد آقاي بد جنس با تبر درخت را قطع كرد و با خودش گفت:‹‹خوب!حالاجنجا لي به سزايش رسيد.››
    از آن به بعد آنها همديگر را بيشتر در ميوه فروشي هنگام خريدن سيب مي ديدند!


    کلمات کلیدی:
     
    ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۳  

    بود آيا که در ميکده​ها بگشاينداگر از بهر دل زاهد خودبين بستندبه صفاي دل رندان صبوحي زدگاننامه تعزيت دختر رز بنويسيدگيسوي چنگ ببريد به مرگ مي نابدر ميخانه ببستند خدايا مپسندحافظ اين خرقه که داري تو ببيني فردا گره از کار فروبسته ما بگشاينددل قوي دار که از بهر خدا بگشايندبس در بسته به مفتاح دعا بگشايندتا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايندتا حريفان همه خون از مژه​ها بگشايندکه در خانه تزوير و ريا بگشايندکه چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند

    ----------------------------

    هواخواه توام جانا و مي​دانم که مي​دانيملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوقبيفشان زلف و صوفي را به پابازي و رقص آورگشاد کار مشتاقان در آن ابروي دلبند استملک در سجده آدم زمين بوس تو نيت کردچراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانان استدريغا عيش شبگيري که در خواب سحر بگذشتملول از همرهان بودن طريق کارداني نيستخيال چنبر زلفش فريبت مي​دهد حافظ

     

    که هم ناديده مي​بيني و هم ننوشته مي​خوانينبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانيکه از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشانيخدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشانيکه در حسن تو لطفي ديد بيش از حد انسانيمباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانينداني قدر وقت اي دل مگر وقتي که درمانيبکش دشواري منزل به ياد عهد آسانينگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنباني

     


    کلمات کلیدی:
     
    ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۳  

     

    رونق عهد شباب است دگر بستان را می ‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
    ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را
    گر چنين جلوه کند مغبچه باده فروش خاکروب در ميخانه کنم مژگان را
    ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان مضطرب حال مگردان من سرگردان را
    ترسم اين قوم که بر دردکشان می‌خندند در سر کار خرابات کنند ايمان را
    يار مردان خدا باش که در کشتی نوح هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
    برو از خانه گردون به در و نان مطلب کان سيه کاسه در آخر بکشد مهمان را
    هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است گو چه حاجت که به افلاک کشی ايوان را
    ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد وقت آن است که بدرود کنی زندان را
    حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی  دام تزوير مکن چون دگران قرآن را


    کلمات کلیدی:
     
    ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۳  

    عيب رندان مکن اى زاهد پاکيزه سرشت       

    که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

    من اگر نيکم و گر بد تو برو خود را باش   

    هر کسى آن درود عاقبت کار که کشت

    همه کس طالب يارند چه هشيار و چه مست     

    همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

    سر تسليم من و خشت در ميکده‌ها    

    مدعى گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

    نااميدم مکن از سابقه لطف ازل

    تو پس پرده چه دانى که که خوب است و که زشت

    نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس       

    پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت

    حافظا روز اجل گر به کف آرى جامى  

    يک سر از کوى خرابات برندت به بهشت


    کلمات کلیدی: